سلام.
بالاخره بعد از مدتي كه تعدادي از دوستان پيشنهاد قرار گرفتن شعر اعضا در وبلاگ كانون رو دادن ، امروز اين فرصت پيش اومد كه شعر عزيزاني رو كه تا به حال ( بدون احتساب شعرهاي جلسه ي امروز ) واسه ما شعر فرستادن رو تو وبلاگ بذاريم.اميدوارم فرصت باشه تا از اين به بعد به طور مرتب اين كار انجام بشه.
توضيح: فقط شعر دوستاني در وبلاگ قرار مي گيره كه اشعرشون رو به ايميل كانون فرستاده باشن.
--------------------------------------------------------------------------
سبزم ولی زیر لگد های شمایان
ماهم ولی در قعر چاه بی صدایان
من مرد تنهای تمام قصه هایم
تنهای تنها، در پی یک لقمه نان
اینجا: جهنم در من و من در جهنم
بیزار از افسانه شوم خدایان
بیزار از تو، از تمام عابرک ها
در فکر مردن در هوای بی هوایان
فردا: سکوت سرد قبرستان و پاییز
یک سنگ قبر و دختری ....... ع
یک نقطه، پایان
حسين كرماني
---------------------------------------------------------------------------------
یارم به غزل خوانی و من مست کلامش
فالی به نگاهش زدم و گفت سلامش
گفتند تو را زلف چو دامیست هزاران
گفتم که من آن صیدم و افتاده به دامش
صدخرده گرفتند بیا باده ی می گیر
غافل که مرا خواهش آن لطف مدامش
در صور دمیدند وبگفتند بیایید
گفتم که کجا بی مدد و باده وجامش
صد باده ی خالی بگرفتند و بگفتند خماریم
گفتم که میم را همه رندان بخریدند تمامش
صد نقشه کشیدند پی ملک سلیمان
گفتم که مرا بس که شوم عبد و غلامش
صد راز و حقیقت بشنیدم ز خرابات
جانا عجب این است همه حالت شامش
هان "زهره"هزاران همه دامست به دنیا
آهسته قدم نه نشوی یوسف چاهش
زهره رحيمي
----------------------------------------------------------------------------------
به بابک بیات و سکوت نابهنگامش...
ناگهان سکوت کردی
با ناگفته های بسیار
و باز ما ماندیم
با بغضی فروناخوردنی
و نگاههای بی رمقمان به سپیده دمی بیرحم
که تو را چید....
نمیدانم چرا این روزها میچینند شمایان را
در بردنتان درنگ نمیکنند اما در رفتنان سکوت
نمیدانم چرا این روزها
خود را جا میگذارید تا هیچکس نفهمد که رفته اید ...
چه نابهنگام سکوت کردی
و ما باز ماندیم
باز ما ماندیم
با سکوتی در چشمها
و بغضی که میفشارد وجود تکیده مان را
فرزانه پورقناد
----------------------------------------------------------------------------
آسمانم نمی رسد به زمین، وه، چه دور است خواب و بیدارم!
به خدا اندکی و بیش از او، به خود خسته ام بدهکارم!
به دلم گاه زور می گویم، سخت می پیچمش به خوداما،
جز بر این ساده ی غریبه ی تنگ، به دگر کس نرفته آزارم!
ساده ام، می رود کلاه سرم، عشق در سینه ام نمی گنجد،
جای آنکه دلم شود شاکی، عاشقی می شود طلبکارم!
ساز اشکم چقدر ناکوک است، هیچ با سوز دل نمی خواند،
گاه جای سکوت می گریم، گاه با هر نگاه می بارم!
هیچ حرفی ندارم وهر شب ، پای یک ضبط صوت می خوابم
خواب هایم که ضبط شد، فردا، می شود شاه بیت اشعارم!
معنی فکر را نمی فهمم، بیخود از خود بهانه می گیرم:
که چرا درد می کند فکرم؟ که چرا در خودم گرفتارم؟
سایه ام گم شده ست در تقدیر، بس که نور از دلم گریزان است
هر که از سایه ام خبر دارد، همه را جملگی خریدارم!
.
.
.
آسمانم نمی رسد به زمین، عشق در سینه ام نمی گنجد،
به خود خسته ام بدهکارم، وه، چه دور است خواب و بیدارم!
فاطمه بستاني
--------------------------------------------------------------------------
دوباره بغض مي خورم گلايه هاي بي تو را
و مي رسم به لحظه اي كه مي شوم ز من جدا
مني كه تو هميشگي ميان خانه بوده اي
چگونه مبتلا شوم به خانه هاي بي شما!!!
نسيم خاطرات تو به ذهن من كه مي وزد
چه تازه مي شود همين پر از خمودگي هوا!!
و من به رنگ خنده ات دوباره عشق مي كشم
و مي شوم به گوشه اي ميان چشم تو رها
پر از لطافتي كه شب به صبح باغ مي دهد
نشسته ام و با توئي رسيده ام به ناكجا
كه هر چه مشرق از دلت نصيب كوچه مي كني
نمي رود به مغربي كه مي رسد زمين چرا؟
دوباره بغض مي خورم و مي رسم به لحظه اي
كه مي شوي بهانه اي، و شعر ساده ي مرا .........
توئي كه مادر مني!
حسين كرماني
--------------------------------------------------------------------------------
تو مگر شعر شدي عشق اهورايي من
كه چنين پر شده از تو شب يلدايي من
همه در دست ترنج و همه در دست سليح
تا مگر سر برسد يوسف زيبايي من
ماه من! راكد راكد شده ام باور كن
تو نتابي چه كند اين دل دريايي من؟
همه منصور شدند و همه را دار زدند
همه در پاي سر ساقي هر جايي من.......
و من امشب همه را مثل خودم مي فهمم!
هان! چنين است شب روشن شيدايي من
****
صبح فردا و قلم- يك نفر اينجا مرده است!
تو
چنين شعر شدي
عشق اهورايي من!
حسين كرماني
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط حمیدرضا عزیزی
|