فردا ( پنجم دی ) به امید خدا آخرین جلسه ی شعر خوانی و نقد شعر کانون در ترم جاری برگزار میشه و ادامه ی جلسات به ترم آینده موکول میشه.
و اما اشعر اعضا :
مرا دفن کردی درون خودت! و آلوده کردی به خون خودت!
قسم خورده بودی که پیدا شوی ولی گم شدی در جنون خودت!
ندانسته بودی که من کیستم؟! چرا در توام؟چند تن؟چیستم؟
به هر چه "من واو"ست کافر شدی که مومن شوی آنچه را نیستم!
به "تردید"گفتی: کمی صبر کن! به اسلام گفتی: مرا گبر کن!
به من گفتی: اول بمیر و سپس، مرا با خودت داخل قبر کن!
فراموش کردی که من مرده ام! درون تو دفنم، به تو زنده ام؛
تو گر گبر باشی و گر هر چه غیر من ایمان به تردیدت آورده ام!
.
.
تو اما خودت را به هم ریختی، به ترسی دروغین درآمیختی،
خودت را ومن را و تردید را به یک دار موهوم ،آویختی!
فاطمه بستانی
-----------------------------------------------------------------------------
همیشه نیمه شب،
بعد از شکست بغض اندیشه،
که دندان ، درد می گیرد؛
کسی در من – که با تردید خوابیده ست- دندان درد می گیرد!
کسی در خاطر تنگم
مرتب مشت می کوبد،
مرتب اشک می ریزد،
و با فریاد می گوید،
که دارد از تب تردید دندان درد می میرد!
همیشه نیمه شب،
در قحطی پاسخ،
سوالی در درون خالی من ضرب می گیرد،
کسی آواز می خواند:
« سوالم دیگر ایمان نیست.
سوالم وصله ی ناجور ایمان است.
سوالم آفت جان است.
سوالم...
سوالم درد دندان است!»
فاطمه بستانی
------------------------------------------------------------------------------
عریانی یک مرثیه
در چشم های توست
خالی یک حماسه در شعر های من
و نگاهت
تلاقی مرگ من و امید تو
اری
بر چار راه ها خبری نیست
وحادثه
اینک غریو و فتح
اینک دروغ و درد
اینک طلیعه ی خورشید خوابگرد
بر پشته ی خیال مردم ساده
اینک گذر عزم استوار
شوق اعتراض
لب ها ز هم گشوده
دل ها به یک ردیف
میله های باز پسین در به قید قدرت و قواره ی تهدید
در نگاه های به هم قفل
پاره ی زنجیر
اینک درود وداس دروگر
وقتی که صیقل تن اهن
بر شوق تن سپرده به دست بذرکار پیر
اوار می شود
ما
فریاد میزدیم:
انان که نان شدند
انان که نان شدند
انان که نان شدند
مضحکه ای که از سر گذشته است
تا اندکی
دل خوش کنیم وطعم خلوت خود را
زیر دندان های فراغت
حوصله
اما ترا چه سود؟
فریادهای ما
کفران درک هستی خاموش چشم تو
در گذر دودناک شوق وایمان شعله ور
که چه بیهوده
بیهوده درگره مشت ها ی ما
پوسید و خاک شد
بانگی زدوردست:
نام ما
حرمت خاک و خون بشر بود
ما نان نبوده ایم
ما نان نبوده ایم
ما نان نبوده ایم
ما اینچنین به سفره ی نا کس
ارزان نبوده ایم
ارزان نبوده ایم
ارزان نبوده ایم...
جمال بابایی
بالاخره بعد از مدتي كه تعدادي از دوستان پيشنهاد قرار گرفتن شعر اعضا در وبلاگ كانون رو دادن ، امروز اين فرصت پيش اومد كه شعر عزيزاني رو كه تا به حال ( بدون احتساب شعرهاي جلسه ي امروز ) واسه ما شعر فرستادن رو تو وبلاگ بذاريم.اميدوارم فرصت باشه تا از اين به بعد به طور مرتب اين كار انجام بشه.
توضيح: فقط شعر دوستاني در وبلاگ قرار مي گيره كه اشعرشون رو به ايميل كانون فرستاده باشن.
--------------------------------------------------------------------------
آسمانم نمی رسد به زمین، وه، چه دور است خواب و بیدارم!
به خدا اندکی و بیش از او، به خود خسته ام بدهکارم!
به دلم گاه زور می گویم، سخت می پیچمش به خوداما،
جز بر این ساده ی غریبه ی تنگ، به دگر کس نرفته آزارم!
ساده ام، می رود کلاه سرم، عشق در سینه ام نمی گنجد،
جای آنکه دلم شود شاکی، عاشقی می شود طلبکارم!
ساز اشکم چقدر ناکوک است، هیچ با سوز دل نمی خواند،
گاه جای سکوت می گریم، گاه با هر نگاه می بارم!
هیچ حرفی ندارم وهر شب ، پای یک ضبط صوت می خوابم
خواب هایم که ضبط شد، فردا، می شود شاه بیت اشعارم!
معنی فکر را نمی فهمم، بیخود از خود بهانه می گیرم:
که چرا درد می کند فکرم؟ که چرا در خودم گرفتارم؟
سایه ام گم شده ست در تقدیر، بس که نور از دلم گریزان است
هر که از سایه ام خبر دارد، همه را جملگی خریدارم!
.
.
.
آسمانم نمی رسد به زمین، عشق در سینه ام نمی گنجد،
به خود خسته ام بدهکارم، وه، چه دور است خواب و بیدارم!
فاطمه بستاني
--------------------------------------------------------------------------
موسيقی پاپ، بايد موسيقی مردم باشد.
با مردم است، نه در برابر مردم.
در آزادی، يا به سمت آزادی است که ترانه رها میشود و شنيدنی.
برای من، ترانه کليدی است برای باز کردن قفل حقيقت.
برای آزاد کردن کلمه از زمهرير بايگانی و چاپخانه و قفسه.
آزاد کردن کلمه از مرکب و کاغذ.
ترانه، انفجار کلمه است در هوا. انتشار درد است در غبار. غبار کوچه، درد با صدا. شکوه نفسگير صداست در گلوگاه آدمی.
ترانه، حقيقت ترانه نويس را آزاد میکند. حقيقت خود او را، که هرچه هست زيباست. زيبا؟ يعنی که زشت نيست؟ وقتی زشت است که صورت خود را از کار ديگران بدزدد!
«حقيقت» ديگران را کش برود و گمان کند که اين شناسنامه خود اوست.
ترانه، میخواهد از زشتی به زيبايی برسد.
ترانهنويس نمیتواند به بلندای خود برسد، اگر همه سفر را تجربه نکرده باشد. به تنهايی. کلمه به کلمه. بيت به بيت. ترجيعبند به ترجيعبند. نمیشود زير آبی رفت. دو کلاس يکی کرد. و به عادت شرقی، از ته به سر صف رفت. همه سفر را بايد تجربه کرد.
ما از آغاز بی آن که بخواهيم ديگران را تقليد کنيم، آگاهانه دل به دريا زديم. نمیخواستيم تکراری باشيم. کهنه باشيم. جهان، جوان بود و ما هم جوان بوديم. ترانهای که به ما رسيد، «اسب سم طلا» بود:
میترسم ديوونه بشم/ با آدماش جنگ بکنم/ سر بشکنم آی سر بشکنم/ يا تبرزين وردارم/ خونهشون و در بشکنم/ آی در بشکنم )نوذر پرنگ(.
يا «برگ خزان»:
آتشی ز کاروان جدا مانده/ اين نشان ز کاروان به جا مانده (بيژن ترقی(
که خوب است. ادامه غزل است، اما ترانه نيست. ترانه، نيروی غريبی است که همه جان تو را میلرزاند. ترانه نمیتوانست آزاد شود. نمیتوانست در جهان جوان، همچنان به دنبال کاروان باشد.
يا:
تو ای آهوی وحشی/ چه ديدی که از ما رميدی/ چو در پايت افتادم/ به راه تو سر دادم/ کی میکنی يادم/ با نامهای شادم/ مرو ای ستمگر/ که من بی تو ديگر ندارم سر هستی... (خواب و خيال از شهر آشوب)
و باری، جهان، جهان گيتار بود و غزل. تعريف: ميکده!
و ميکده و ماتمکده در قاب ترانه نمیگنجيد. سر میرفت.
ترانه بايد به جهان وصل میشد. پوست میانداخت.
از سنت غزل دور میشد. واژه و واژگان خود را پيدا میکرد. به زبان تازه میرسيد. (آميزهای از زبان شعر امروز و شعر مردم. شعر کوچه(
جهان ترانه، چنان جدی بود که نمیشد شوخی کرد.
بازی، باسمهای نبود. مسابقه بود. هر کس میخواست آبشاری نو بکوبد. درست مثل بازیهای جام جهانی. جهان ترانه، تا بخواهی ستاره داشت. «آبشارزن» و «واژه زن» داشت. (اگر آبشار نمیزدی، وسط زمين فرو میريختی!(
مسابقه تازگی بود. تازه، تازهتر شدن. پوست انداختن.
بازی، بازی طلا شدن بود. بازی رها شدن.
از کهنهها، جدا شدن. خود خود صدا شدن.
نمیشد، «نمیدانم چه در» عارف قزوينی را ادامه داد:
نمیدانم چه در/ نمیدانم چه در/ پيمانه کردی جانم/ تو ليلی وش مرا/ تو ليلی وش مرا/ ديوانه کردی جانم.
با اين همه ترانههای «ناصر رستگارنژاد»، «نوذر پرنگ» و از همه مهمتر، «پرويز وکيلی» بشارت دادند که ترانه نو در راه است. مژده دادند که ترانه، سرانجام حقيقت را آزاد خواهد کرد.
ترانه نوين، اما با همه ترمزها جنگيد. از همه شوراها، دست نخورده، يا فقط با دو سه کلمه دست خورده بيرون آمد.
از ساواک رد شد. «اوين» را هم تجربه کرد، اما بیوقفه در کنار مردم بود. در کنار حقيقت. در کار آفرينش زيبايی. در کار از زشتی به زيبايی رسيدن. کار با شکوه نو شدن. بیوقفه. ترانه به ترانه، نو شدن.
تصوير به تصوير و قافيه به قافيه نو شدن.
آن روزها، ترانه نوين، ترانه مردم بود. ترانه دستگاه نبود.
امروز ترانه اما، در چه حال است؟ هيچ! چه میگويد؟... اندوه دهه پنجاه خورشيدی را دوباره و دوباره، رونويسی میکند. حتی به دنبال قافيه تازه هم نمیگردد. از تصوير و ترکيب و واژه بازی هم خبری نيست. دير آمده است و میخواهد زود برود.
حوصله هم ندارد کار کند. به نسخهبرداری بد از الگوی ديروز خوش است. میخواهد زير آبی برود. وسط صف خود را جا بزند.
به ترانه نويسی که در تهران زندگی میکند، گفتم:
يک تصوير و يک ترکيب تازه، برای هميشه امضای سازندهاش را بر پيشانی دارد. گرفتم اين که «حافظه ملی» نگرانش نباشد يا ضعيف باشد، اما هرچه پس از آن بيايد، هر نسخه بدلی ديگر، در حافظه تاريخ نمیماند. هر ابتکار و اختراع، صاحب دارد. در سرزمينهای بيدار و هشيار! هر اثر هنری، تاريخ دارد.
گفت: اين که سخت است. کار سختی است. اين که آدم هر بار تازه شود و کسی را تکرار نکند!
گفتم: همين است که سخت است. وگرنه، همه ترانه مینوشتند. از شاعران و فرزانگان جهان، بسيارانی ترانه نوشتند، اما در حقيقت، ترانه ننوشتند.
در غربت سرد هم، با زبان نادرست کافههای لالهزار دهه پنجاه خورشيدی ترانه مینويسند. لهجه، لهجه جاهلان تهرانی است. لهجه بچههای بامعرفت «کوچه در دار» و قيصر. لهجه عمليات شعبدهبازی «پروفسور شاندو» در کافه کريستال! عشق جاهلی! لالهزار در تبعيد! با تکنيک خوب. ضبط خوب و نوازندگان خوب امريکايی!
در خانه هم، تکرار و رونويسی غم انگيز اندوه دهه پنجاه خورشيدی. گفتم که! سال پيش، دوباره ترانه «حرف» را از نو نوشتيم. سست نوشتيم و بد نوشتيم. «کودکانه» را دوباره رونويسی کرديم. «واروژان» را دوباره کش رفتيم. بد بد اما. به خط بد!
سرزمين ما بايد که به خانواده کپی رايت (Copy right) جهانی بپيوندد. وگرنه در هنر به جايی نمیرسد. به اوج پرواز خود نمیرسد. همه از روی دست هم مینويسند. هيچ کس برای سرقت فکر به زندان نمیرود. خسارت نمیپردازد. بیآبرو نمیشود و باری، آدمها به بهترين خود نمیرسند.
سال پيش، ديگر تکه تکه کش رفتند. نه کلمه به کلمه. بند، بند، کش رفتند. سال پيش، مثل سالهای دورتر، بچههای ترانه، جهان را نشنيدند.
«شايد باورتان نشود، ولی من خيلی کم به سينما میروم... آن قدر مشغله کاری و فکری دارم که وقت نمیشود. هميشه در حال ساخت اثری هستم...»
)شادمهر عقيلی - نشريه مهد ايران - مهر ماه -۱۳۸۰ تهران)
سال پيش بزرگ نشديم، چراکه بازی، بازی جدی نيست.
شنونده هم به يک دوبيتی خوش است و سوت میزند.
ترانه، بيدار نيست. چراکه «ز داروی مشابه» است.
بيداری نمیآورد. خواب میآورد:
هر جای دنيا که باشی/ دل من تورو میخواد/ اون ور ابرا که باشی/ دل من تورو میخواد/ تو برام کعبه عشقی/ تو برام پله حاجت/ از تو گفتن، از تو بودن/ برای من شده عادت...
(سرقتی غمانگيز از ترانه ايرج جنتی عطايی - ترانه دل من تو رو میخواد! آلبوم آدم و حوای شادمهر عقيلی)
يا:
يه لقمه نون، يه کاسه ماست/ يه دل خوش، يه حرف راست/ يه مادر از تبار نور/ دار و ندارم هميناست. (از همان آلبوم و همان آوازخوان(
يا:
«از همان دوران تحصيل در دانشگاه مدام به اين موضوع فکر میکردم که چگونه میشود موسيقی پاپ را با مقتضيات جامعه جمهوری اسلامی تطبيق داد. در اين فکر بودم که چه طور میتوانم موسيقی پاپ را شرعی کنم.»
... مصرانه میگويد: اگر شباهتی بين صدای او و صدای داريوش وجود دارد، اين دست خدا بوده و ارتباطی به وی ندارد.
« ...خانم حيدرزاده در خواب ديده بود که اشعار وی توسط من خوانده خواهد شد.» (خشايار اعتمادی - نشريه مهد ايران - مهر ماه ۱۳۸۰)
در غرب هم خبری نيست. گفتم که. همين بازی بد. صددرصد!
آری، ترانه مشابه نوشتن. صدای ديگری را تقليد کردن و نغمه و ملودی ديگران را دوباره نواختن، اين بار به نام خود، ما را به جايی نخواهد برد.
موسيقی پاپ، موسيقی راک، موسيقی پيشرو، ترانه امروز بايد که مردمپسند باشد. نه دستگاهپسند. بايد که فرداپسند باشد. جهان پسند باشد. تاريخ پسند باشد. «مردم» را به جانب بهترين خود هل بدهد. مردم بهتری بسازد!
ترانه نو بايد که نو باشد.
و ترانه نويس بايد که جهان را بشناسد. هنر جهان را بلد باشد. زبان مادری را عاشقانه بداند و به لهجه فردا بخواند.
چرکنويسهايش را برای خود نگاه دارد و به مردم نسپارد!
آوازخوان امروز هم بايد از اهالی ديروز بهتر باشد. داناتر باشد. سخاوتمندتر باشد. حرمت کلمه را از بر باشد. جدی باشد. خندهدار نباشد. (همان نشريه را بخوانيد و ببينيد ترانهسازان يا ترانهبازان چگونه سخن میگويند!)
ترانه بايد که حقيقت را آزاد کند. پيدا کند. ميان بری در کار نيست.
there is no short cut to it!
بايد که زشتی و زيبايی حقيقت را آزاد کند و پردهای تماشايی بسازد. اگر اين چنين نيست، پس لابد، «نيست»!
شهيار قنبری
دوازدهم آوريل سال دو هزار و دو ميلادی
در دو قدمی اقيانوس آرام
حمیدرضا عزیزی
همونطور که در جلسه ی افتتاحیه هم اعلام شد کانون، یک نشریه ی ادبی با نام پرنیان در دست تهیه داره که به خواست خداوند تا زمستان امسال اولین شماره ی این نشریه منتشر خواهد شد.
اما از همه ی دوستانی که مطلبی دارن که فکر میکنن قابل استفاده در نشریه هست(در زمینه های ادبیات ایران،ادبیات جهان،داستان، شعر، فلسفه، هنر و...) تقاضا میکنیم که مطالبشون رو به آدرس پست الکترونیکی زیر برای ما بفرستن تا در صورت تایید شورای سردبیری از اون در نشریه استفاده بشه:
parnian_adabi_magazine@yahoo.com
با تشکر.
سخنگوی کانون.
جلسه ی افتتاحیه کانون ادبی ، روز سه شنبه ۱۶ آبان ماه از ساعت ۱۵ تا ۱۸ در محل تالار مولوی(دانشکده ادبیات) با حضور چند تن از اساتید برجسته ی ادبیات کشور برگزار میشه.
از همه ی دوستان علاقه مند دعوت میکنیم در این جلسه شرکت کنن و ما رو خوشحال کنن.
امیدوارم همیشه موفق و سلامت باشید.
بد ندیدم حالا که شکر خدا کانون داره راه میفته و به زودی شاهد جلسات عمومی شعر خوانی و نقد شعر هم خواهیم بود، به عنوان سخنگوی کانون به تعدادی از تصمیمات کانون به طور خلاصه اشاره کنم(البته بعضی از موارد تکراریه):
۱- همونطور که آقای کرمانی اشاره کردن در جلسه ی شورای مرکزی ، نام " آلاچیق" برای کانون انتخاب شد که در واقع اشاره ای به محل اولیه شکل گیری جلسات کانون داره.
۲- مقرر شد که نشریه ای فرهنگی و ادبی با عنوان " پرنیان " توسط کانون ادبی منشر بشه که به امید خدا به زودی ( آذر ماه) شاهد این امر خواهیم بود.این نشریه قراره شامل بخشهایی از قبیل شعر، داستان، موسیقی و...باشه که با همت بچه های کانون ادبی به زودی شاهد انتشار این نشریه خواهیم بود.
۳- شورای مرکزی برای شروع کار رسمی کانون به دنبال برگزاری یک مراسم افتتاحیه س که طبق پیش بینی ها قراره با حضور دانشجویان علاقه مند و تعدادی از اساتید و همچنین تعدادی از چهره های سرشناس شعر و ادب کشور برگزار بشه.زمان این جلسه بعد از انجام هماهنگی های لازم اعلام میشه.
۴- فعلا قبل از افتتاحیه رسمی ما جلسات شعر خوانی رو داریم که اولین جلسه ، به امید خدا روز شنبه ۸۵/۷/۲۹ در سالن کنفرانس دانشکده حقوق برگزار میشه.
امیدوارم همیشه با خبرهای خوب در خدمتتون باشم.
موفق و سلامت باشید.
حمیدرضا عزیزی