تبليغاتX
پرنیان
وبلاگ کانون ادبی دانشگاه شهید بهشتی تهران
سلام.

فردا ( پنجم دی ) به امید خدا آخرین جلسه ی شعر خوانی و نقد شعر کانون در ترم جاری برگزار میشه  و ادامه ی جلسات به ترم آینده موکول میشه.

و اما اشعر اعضا : 

 

مرا دفن کردی درون خودت!               و آلوده کردی به خون خودت!

قسم خورده بودی که پیدا شوی              ولی گم شدی در جنون خودت!

 

ندانسته بودی که من کیستم؟!                چرا در توام؟چند تن؟چیستم؟

به هر چه "من واو"ست کافر شدی        که مومن شوی آنچه را نیستم!

 

به "تردید"گفتی: کمی صبر کن!           به اسلام گفتی: مرا گبر کن!

به من گفتی: اول بمیر و سپس،            مرا با خودت داخل قبر کن!

 

فراموش کردی که من مرده ام!           درون تو دفنم، به تو زنده ام؛

تو گر گبر باشی و گر هر چه غیر       من ایمان به تردیدت آورده ام!

 

.

.

تو اما خودت را به هم ریختی،             به ترسی دروغین درآمیختی،

خودت را ومن را و تردید را              به یک دار موهوم ،آویختی!

 

 

 

فاطمه بستانی

 

                     -----------------------------------------------------------------------------

همیشه نیمه شب،

بعد از شکست بغض اندیشه،

که دندان ، درد می گیرد؛

کسی در من – که با تردید خوابیده ست- دندان درد می گیرد!

 

کسی در خاطر تنگم

مرتب مشت می کوبد،

مرتب اشک می ریزد،

                              و با فریاد می گوید،

                              که دارد از تب تردید دندان درد می میرد!

 

همیشه نیمه شب،

در قحطی پاسخ،

سوالی در درون خالی من ضرب می گیرد،

کسی آواز می خواند:

« سوالم دیگر ایمان نیست.

سوالم وصله ی ناجور ایمان است.

سوالم آفت جان است.

سوالم...

سوالم درد دندان است!»

 

 

 

 

فاطمه بستانی

                   ------------------------------------------------------------------------------

عریانی یک مرثیه
در چشم های توست
خالی یک حماسه در شعر های من
و نگاهت
تلاقی مرگ من و امید تو
اری
بر چار راه ها خبری نیست
وحادثه
اینک غریو و فتح
اینک دروغ و درد
اینک طلیعه ی خورشید خوابگرد
بر پشته ی خیال مردم ساده
اینک گذر عزم استوار
شوق اعتراض
لب ها ز هم گشوده
دل ها به یک ردیف
میله های باز پسین در به قید قدرت و قواره ی تهدید
در نگاه های به هم قفل
پاره ی زنجیر
اینک درود وداس دروگر
وقتی که صیقل تن اهن
بر شوق تن سپرده به دست بذرکار پیر 
اوار می شود
ما
فریاد میزدیم:
انان که نان شدند
انان که نان شدند
انان که نان شدند
مضحکه ای که از سر گذشته است
تا اندکی 
دل خوش کنیم وطعم خلوت خود را
زیر دندان های فراغت
حوصله
اما ترا چه سود؟
فریادهای ما
کفران درک هستی خاموش چشم تو
در گذر دودناک شوق وایمان شعله ور
که چه بیهوده
بیهوده درگره مشت ها ی ما
پوسید و خاک شد
بانگی زدوردست:
نام ما
حرمت خاک و خون بشر بود
ما نان نبوده ایم 
ما نان نبوده ایم
ما نان نبوده ایم
ما اینچنین به سفره ی  نا کس
ارزان نبوده ایم
ارزان نبوده ایم
ارزان نبوده ایم...


جمال بابایی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط حمیدرضا عزیزی  | 

سلام.

بالاخره بعد از مدتي كه تعدادي از دوستان پيشنهاد قرار گرفتن شعر اعضا در وبلاگ كانون رو دادن ، امروز اين فرصت پيش اومد كه شعر عزيزاني رو كه تا به حال ( بدون احتساب شعرهاي جلسه ي امروز ) واسه ما شعر فرستادن رو تو وبلاگ بذاريم.اميدوارم فرصت باشه تا از اين به بعد به طور مرتب اين كار انجام بشه.

توضيح: فقط شعر دوستاني در وبلاگ قرار مي گيره كه اشعرشون رو به ايميل كانون فرستاده باشن.

                    --------------------------------------------------------------------------

سبزم ولی زیر لگد های شمایان
ماهم ولی در قعر چاه بی صدایان
من مرد تنهای تمام قصه هایم
تنهای تنها، در پی یک لقمه نان
اینجا: جهنم در من و من در جهنم
بیزار از افسانه شوم خدایان
بیزار از تو، از تمام عابرک ها
در فکر مردن در هوای بی هوایان
فردا: سکوت سرد قبرستان و پاییز
یک سنگ قبر و دختری ....... ع
          یک نقطه، پایان 

حسين كرماني
 
              ---------------------------------------------------------------------------------
یارم به غزل خوانی و من مست کلامش
فالی به نگاهش زدم و گفت سلامش
گفتند تو را زلف چو دامیست هزاران
گفتم که من آن صیدم و افتاده به دامش
صدخرده گرفتند بیا باده ی می گیر
غافل که مرا خواهش آن لطف مدامش
در صور دمیدند وبگفتند بیایید
گفتم که کجا بی مدد و باده وجامش
صد باده ی خالی بگرفتند و بگفتند خماریم
گفتم که میم را همه رندان بخریدند تمامش
صد نقشه کشیدند پی ملک سلیمان
گفتم که مرا بس که شوم عبد و غلامش
صد راز و حقیقت بشنیدم ز خرابات
جانا عجب این است همه حالت شامش
هان "زهره"هزاران همه دامست به دنیا
آهسته قدم نه نشوی یوسف چاهش
 
زهره رحيمي
 
               ----------------------------------------------------------------------------------
         به بابک بیات و سکوت نابهنگامش...
 
ناگهان سکوت کردی
 با ناگفته های بسیار
و باز ما ماندیم
با بغضی فروناخوردنی
و نگاههای بی رمقمان به سپیده دمی بیرحم
که تو را چید....
 
نمیدانم چرا این روزها میچینند شمایان را
در بردنتان درنگ نمیکنند اما در رفتنان سکوت
نمیدانم چرا این روزها
خود را جا میگذارید تا هیچکس نفهمد که رفته اید ...
چه نابهنگام سکوت کردی
و ما باز ماندیم
باز ما ماندیم
با سکوتی در چشمها
 و بغضی که میفشارد وجود تکیده  مان را
 
فرزانه پورقناد
 
                  ----------------------------------------------------------------------------
 

آسمانم نمی رسد به زمین، وه، چه دور است خواب و بیدارم!

به خدا اندکی و بیش از او، به خود خسته ام بدهکارم!

 

به دلم گاه زور می گویم، سخت می پیچمش به خوداما،

جز بر این ساده ی غریبه ی تنگ، به دگر کس نرفته آزارم!

 

ساده ام، می رود کلاه سرم، عشق در سینه ام نمی گنجد،

جای آنکه دلم شود شاکی، عاشقی می شود طلبکارم!

 

ساز اشکم چقدر ناکوک است، هیچ با سوز دل نمی خواند،

گاه جای سکوت می گریم، گاه با هر نگاه می بارم!

 

هیچ حرفی ندارم وهر شب ، پای یک ضبط صوت می خوابم

خواب هایم که ضبط شد، فردا، می شود شاه بیت اشعارم!

 

معنی فکر را نمی فهمم، بیخود از خود بهانه می گیرم:

که چرا درد می کند فکرم؟ که چرا در خودم گرفتارم؟

 

سایه ام گم شده ست در تقدیر، بس که نور از دلم گریزان است

هر که از سایه ام خبر دارد، همه را جملگی خریدارم!

.

.

.

آسمانم نمی رسد به زمین، عشق در سینه ام نمی گنجد،

به خود خسته ام بدهکارم، وه، چه دور است خواب و بیدارم!

 

فاطمه بستاني

 

                    --------------------------------------------------------------------------

 

دوباره بغض مي خورم گلايه هاي بي تو را
و مي رسم به لحظه اي كه مي شوم ز من جدا
مني كه تو هميشگي ميان خانه بوده اي
چگونه مبتلا شوم به خانه هاي بي شما!!!
نسيم خاطرات تو به ذهن من كه مي وزد
چه تازه مي شود همين پر از خمودگي هوا!!
و من به رنگ خنده ات دوباره عشق مي كشم
و مي شوم به گوشه اي ميان چشم تو رها
پر از لطافتي كه شب به صبح باغ مي دهد
نشسته ام و با توئي رسيده ام به ناكجا
كه هر چه مشرق از دلت نصيب كوچه مي كني
نمي رود به مغربي كه مي رسد زمين چرا؟
دوباره بغض مي خورم و مي رسم به لحظه اي
كه مي شوي بهانه اي، و شعر ساده ي مرا .........
 
 
 
 
                                                توئي كه مادر مني!
 
حسين كرماني
 
            --------------------------------------------------------------------------------
 
تو مگر شعر شدي عشق اهورايي من
كه چنين پر شده از تو شب يلدايي من
همه در دست ترنج و همه در دست سليح
تا مگر سر برسد يوسف زيبايي من
ماه من! راكد راكد شده ام باور كن
تو نتابي چه كند اين دل دريايي من؟
همه منصور شدند و همه را دار زدند
همه در پاي سر ساقي هر جايي من.......
و من امشب همه را مثل خودم مي فهمم!
هان! چنين است شب روشن شيدايي من
****
صبح فردا و قلم- يك نفر اينجا مرده است!
تو
   چنين شعر شدي
                       عشق اهورايي من!
 
حسين كرماني
                         
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط حمیدرضا عزیزی  | 

ترانه يعنی: انفجار کلمه!

موسيقی پاپ، بايد موسيقی مردم باشد.

با مردم است، نه در برابر مردم.

در آزادی، يا به سمت آزادی است که ترانه رها می‏شود و شنيدنی.

برای من، ترانه کليدی است برای باز کردن قفل حقيقت.

برای آزاد کردن کلمه از زمهرير بايگانی و چاپخانه و قفسه.

آزاد کردن کلمه از مرکب و کاغذ.

ترانه، انفجار کلمه است در هوا. انتشار درد است در غبار. غبار کوچه، درد با صدا. شکوه نفس‏گير صداست در گلوگاه آدمی.

ترانه، حقيقت ترانه نويس را آزاد می‏کند. حقيقت خود او را، که هرچه هست زيباست. زيبا؟ يعنی که زشت نيست؟ وقتی زشت است که صورت خود را از کار ديگران بدزدد!

«حقيقت» ديگران را کش برود و گمان کند که اين شناسنامه خود اوست.

ترانه، می‏خواهد از زشتی به زيبايی برسد.

ترانه‏نويس نمی‏تواند به بلندای خود برسد، اگر همه سفر را تجربه نکرده باشد. به تنهايی. کلمه به کلمه. بيت به بيت. ترجيع‏بند به ترجيع‏بند. نمی‏شود زير آبی رفت. دو کلاس يکی کرد. و به عادت شرقی، از ته به سر صف رفت. همه سفر را بايد تجربه کرد.

ما از آغاز بی آن که بخواهيم ديگران را تقليد کنيم، آگاهانه دل به دريا زديم. نمی‏خواستيم تکراری باشيم. کهنه باشيم. جهان، جوان بود و ما هم جوان بوديم. ترانه‏ای که به ما رسيد، «اسب سم طلا» بود:

می‏ترسم ديوونه بشم/ با آدماش جنگ بکنم/ سر بشکنم آی سر بشکنم/ يا تبرزين وردارم/ خونه‏شون و در بشکنم/ آی در بشکنم )نوذر پرنگ(.

يا «برگ خزان»:

آتشی ز کاروان جدا مانده/ اين نشان ز کاروان به جا مانده (بيژن ترقی(

که خوب است. ادامه غزل است، اما ترانه نيست. ترانه، نيروی غريبی است که همه جان تو را می‏لرزاند. ترانه نمی‏توانست آزاد شود. نمی‏توانست در جهان جوان، همچنان به دنبال کاروان باشد.

يا:

تو ای آهوی وحشی/ چه ديدی که از ما رميدی/ چو در پايت افتادم/ به راه تو سر دادم/ کی می‏کنی يادم/ با نامه‏ای شادم/ مرو ای ستمگر/ که من بی تو ديگر ندارم سر هستی... (خواب و خيال از شهر آشوب)

و باری، جهان، جهان گيتار بود و غزل. تعريف: ميکده!

و ميکده و ماتمکده در قاب ترانه نمی‏گنجيد. سر می‏رفت.

ترانه بايد به جهان وصل می‏شد. پوست می‏انداخت.

از سنت غزل دور می‏شد. واژه و واژگان خود را پيدا می‏کرد. به زبان تازه می‏رسيد. (آميزه‏ای از زبان شعر امروز و شعر مردم. شعر کوچه(

جهان ترانه، چنان جدی بود که نمی‏شد شوخی کرد.

بازی، باسمه‏ای نبود. مسابقه بود. هر کس می‏خواست آبشاری نو بکوبد. درست مثل بازی‏های جام جهانی. جهان ترانه، تا بخواهی ستاره داشت. «آبشارزن» و «واژه زن» داشت. (اگر آبشار نمی‏زدی، وسط زمين فرو می‏ريختی!(

مسابقه تازگی بود. تازه، تازه‏تر شدن. پوست انداختن.

بازی، بازی طلا شدن بود. بازی رها شدن.

از کهنه‏ها، جدا شدن. خود خود صدا شدن.

نمی‏شد، «نمی‏دانم چه در» عارف قزوينی را ادامه داد:

نمی‏دانم چه در/ نمی‏دانم چه در/ پيمانه کردی جانم/ تو ليلی وش مرا/ تو ليلی وش مرا/ ديوانه کردی جانم.

با اين همه ترانه‏های «ناصر رستگارنژاد»، «نوذر پرنگ» و از همه مهم‏تر، «پرويز وکيلی» بشارت دادند که ترانه نو در راه است. مژده دادند که ترانه، سرانجام حقيقت را آزاد خواهد کرد.

ترانه نوين، اما با همه ترمزها جنگيد. از همه شوراها، دست نخورده، يا فقط با دو سه کلمه دست خورده بيرون آمد.

از ساواک رد شد. «اوين» را هم تجربه کرد، اما بی‏وقفه در کنار مردم بود. در کنار حقيقت. در کار آفرينش زيبايی. در کار از زشتی به زيبايی رسيدن. کار با شکوه نو شدن. بی‏وقفه. ترانه به ترانه، نو شدن.

تصوير به تصوير و قافيه به قافيه نو شدن.

آن روزها، ترانه نوين، ترانه مردم بود. ترانه دستگاه نبود.

امروز ترانه اما، در چه حال است؟ هيچ! چه می‏گويد؟... اندوه دهه پنجاه خورشيدی را دوباره و دوباره، رونويسی می‏کند. حتی به دنبال قافيه تازه هم نمی‏گردد. از تصوير و ترکيب و واژه بازی هم خبری نيست. دير آمده است و می‏خواهد زود برود.

حوصله هم ندارد کار کند. به نسخه‏برداری بد از الگوی ديروز خوش است. می‏خواهد زير آبی برود. وسط صف خود را جا بزند.

به ترانه نويسی که در تهران زندگی می‏کند، گفتم:

يک تصوير و يک ترکيب تازه، برای هميشه امضای سازنده‏اش را بر پيشانی دارد. گرفتم اين که «حافظه ملی» نگرانش نباشد يا ضعيف باشد، اما هرچه پس از آن بيايد، هر نسخه بدلی ديگر، در حافظه تاريخ نمی‏ماند. هر ابتکار و اختراع، صاحب دارد. در سرزمين‏های بيدار و هشيار! هر اثر هنری، تاريخ دارد.

گفت: اين که سخت است. کار سختی است. اين که آدم هر بار تازه شود و کسی را تکرار نکند!

گفتم: همين است که سخت است. وگرنه، همه ترانه می‏نوشتند. از شاعران و فرزانگان جهان، بسيارانی ترانه نوشتند، اما در حقيقت، ترانه ننوشتند.

در غربت سرد هم، با زبان نادرست کافه‏های لاله‏زار دهه پنجاه خورشيدی ترانه می‏نويسند. لهجه، لهجه جاهلان تهرانی است. لهجه بچه‏های بامعرفت «کوچه در دار» و قيصر. لهجه عمليات شعبده‏بازی «پروفسور شاندو» در کافه کريستال! عشق جاهلی! لاله‏زار در تبعيد! با تکنيک خوب. ضبط خوب و نوازندگان خوب امريکايی!

در خانه هم، تکرار و رونويسی غم انگيز اندوه دهه پنجاه خورشيدی. گفتم که! سال پيش، دوباره ترانه «حرف» را از نو نوشتيم. سست نوشتيم و بد نوشتيم. «کودکانه» را دوباره رونويسی کرديم. «واروژان» را دوباره کش رفتيم. بد بد اما. به خط بد!

سرزمين ما بايد که به خانواده کپی رايت (Copy right) جهانی بپيوندد. وگرنه در هنر به جايی نمی‏رسد. به اوج پرواز خود نمی‏رسد. همه از روی دست هم می‏نويسند. هيچ کس برای سرقت فکر به زندان نمی‏رود. خسارت نمی‏پردازد. بی‏آبرو نمی‏شود و باری، آدم‏ها به بهترين خود نمی‏رسند.

سال پيش، ديگر تکه تکه کش رفتند. نه کلمه به کلمه. بند، بند، کش رفتند. سال پيش، مثل سال‏های دورتر، بچه‏های ترانه، جهان را نشنيدند.

«شايد باورتان نشود، ولی من خيلی کم به سينما می‏روم... آن قدر مشغله کاری و فکری دارم که وقت نمی‏شود. هميشه در حال ساخت اثری هستم...»

)شادمهر عقيلی - نشريه مهد ايران - مهر ماه -۱۳۸۰ تهران)

سال پيش بزرگ نشديم، چراکه بازی، بازی جدی نيست.

شنونده هم به يک دوبيتی خوش است و سوت می‏زند.

ترانه، بيدار نيست. چراکه «ز داروی مشابه» است.

بيداری نمی‏آورد. خواب می‏آورد:

هر جای دنيا که باشی/ دل من تورو می‏خواد/ اون ور ابرا که باشی/ دل من تورو می‏خواد/ تو برام کعبه عشقی/ تو برام پله حاجت/ از تو گفتن، از تو بودن/ برای من شده عادت...

(سرقتی غم‏انگيز از ترانه ايرج جنتی عطايی - ترانه دل من تو رو می‏خواد! آلبوم آدم و حوای شادمهر عقيلی)

يا:

يه لقمه نون، يه کاسه ماست/ يه دل خوش، يه حرف راست/ يه مادر از تبار نور/ دار و ندارم هميناست. (از همان آلبوم و همان آوازخوان(

يا:

«از همان دوران تحصيل در دانشگاه مدام به اين موضوع فکر می‏کردم که چگونه می‏شود موسيقی پاپ را با مقتضيات جامعه جمهوری اسلامی تطبيق داد. در اين فکر بودم که چه طور می‏توانم موسيقی پاپ را شرعی کنم.»

... مصرانه می‏گويد: اگر شباهتی بين صدای او و صدای داريوش وجود دارد، اين دست خدا بوده و ارتباطی به وی ندارد.

« ...خانم حيدرزاده در خواب ديده بود که اشعار وی توسط من خوانده خواهد شد.» (خشايار اعتمادی - نشريه مهد ايران - مهر ماه ۱۳۸۰)


باری، بازی، بازی قراردادهای چند ميليونی است. شوخی است.

در غرب هم خبری نيست. گفتم که. همين بازی بد. صددرصد!

آری، ترانه مشابه نوشتن. صدای ديگری را تقليد کردن و نغمه و ملودی ديگران را دوباره نواختن، اين بار به نام خود، ما را به جايی نخواهد برد.

موسيقی پاپ، موسيقی راک، موسيقی پيشرو، ترانه امروز بايد که مردم‏پسند باشد. نه دستگاه‏پسند. بايد که فرداپسند باشد. جهان پسند باشد. تاريخ پسند باشد. «مردم» را به جانب بهترين خود هل بدهد. مردم بهتری بسازد!

ترانه نو بايد که نو باشد.

و ترانه نويس بايد که جهان را بشناسد. هنر جهان را بلد باشد. زبان مادری را عاشقانه بداند و به لهجه فردا بخواند.

چرکنويس‏هايش را برای خود نگاه دارد و به مردم نسپارد!

آوازخوان امروز هم بايد از اهالی ديروز بهتر باشد. داناتر باشد. سخاوتمندتر باشد. حرمت کلمه را از بر باشد. جدی باشد. خنده‏دار نباشد. (همان نشريه را بخوانيد و ببينيد ترانه‏سازان يا ترانه‏بازان چگونه سخن می‏گويند!)

ترانه بايد که حقيقت را آزاد کند. پيدا کند. ميان بری در کار نيست.

there is no short cut to it!

بايد که زشتی و زيبايی حقيقت را آزاد کند و پرده‏ای تماشايی بسازد. اگر اين چنين نيست، پس لابد، «نيست»!


شهيار قنبری

دوازدهم آوريل سال دو هزار و دو ميلادی
در دو قدمی اقيانوس آرام

 

                                                                                 حمیدرضا عزیزی  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا عزیزی  | 

سلام.

همونطور که در جلسه ی افتتاحیه هم اعلام شد کانون، یک نشریه ی ادبی با نام پرنیان در دست تهیه داره که به خواست خداوند تا زمستان امسال اولین شماره ی این نشریه منتشر خواهد شد.
اما از همه ی دوستانی که مطلبی دارن که فکر میکنن قابل استفاده در نشریه هست(در زمینه های ادبیات ایران،ادبیات جهان،داستان، شعر، فلسفه، هنر و...) تقاضا میکنیم که مطالبشون رو به آدرس پست الکترونیکی زیر برای ما بفرستن تا در صورت تایید شورای سردبیری از اون در نشریه استفاده بشه:

parnian_adabi_magazine@yahoo.com

با تشکر.

سخنگوی کانون.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط حمیدرضا عزیزی  | 

سلام.

جلسه ی افتتاحیه کانون ادبی ، روز سه شنبه ۱۶ آبان ماه از ساعت ۱۵ تا ۱۸ در محل تالار مولوی(دانشکده ادبیات) با حضور چند تن از اساتید برجسته ی ادبیات کشور برگزار میشه.
از همه ی دوستان علاقه مند دعوت میکنیم در این جلسه شرکت کنن و ما رو خوشحال کنن.

امیدوارم همیشه موفق و سلامت باشید.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط حمیدرضا عزیزی  | 

سلام.

بد ندیدم حالا که شکر خدا کانون داره راه میفته و به زودی شاهد جلسات عمومی شعر خوانی و نقد شعر هم خواهیم بود، به عنوان سخنگوی کانون به تعدادی از تصمیمات کانون به طور خلاصه اشاره کنم(البته بعضی از موارد تکراریه):

۱- همونطور که آقای کرمانی اشاره کردن در جلسه ی شورای مرکزی ، نام  " آلاچیق" برای کانون انتخاب شد که در واقع اشاره ای به محل اولیه شکل گیری جلسات کانون داره.

۲- مقرر شد که نشریه ای فرهنگی و ادبی با عنوان " پرنیان " توسط کانون ادبی منشر بشه که به امید خدا به زودی ( آذر ماه) شاهد این امر خواهیم بود.این نشریه قراره شامل بخشهایی از قبیل شعر، داستان، موسیقی و...باشه که با همت بچه های کانون ادبی به زودی شاهد انتشار این نشریه خواهیم بود.

۳- شورای مرکزی برای شروع کار رسمی کانون به دنبال برگزاری یک مراسم افتتاحیه س که طبق پیش بینی ها قراره با حضور دانشجویان علاقه مند و تعدادی از اساتید و همچنین تعدادی از چهره های سرشناس شعر و ادب کشور برگزار بشه.زمان این جلسه بعد از انجام هماهنگی های لازم اعلام میشه.

۴- فعلا قبل از افتتاحیه رسمی ما جلسات شعر خوانی رو داریم که اولین جلسه ، به امید خدا روز شنبه ۸۵/۷/۲۹ در سالن کنفرانس دانشکده حقوق برگزار میشه.

امیدوارم همیشه با خبرهای خوب در خدمتتون باشم.

موفق و سلامت باشید.

حمیدرضا عزیزی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا عزیزی  |