تبليغاتX
پرنیان
وبلاگ کانون ادبی دانشگاه شهید بهشتی تهران
به اطلاع همه می رسانم که از این به بعد مطالب مربوط به کانون پرنیان در وبلاگ زیر منتشر خواهد شد در واقع ما اسباب کشی کردیم!.

پایگاه رسمی کانون ادبی پرنیان

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

آقاي كيارستمي حافظ به كدام سعي؟

 

كيارستمي

 

انتشار كتاب "حافظ به روايت كيارستمي" واكنش‌هايي را فضاي ادبي و هنري كشور برانگيخته است.   

اين كتاب در 18 فصل و 693 صفحه دربردارنده مصرع‌هايي از غزليات حافظ است كه كلمات آن به صورت مقطع در يك صفحه كامل آمده است.

در نظر كارشناسان اين روايت نه براي به دست دادن صورت صحيح از نسخ به‌جا مانده است (روايت قزويني و خانلري و سايه و...) نه براي به دست دادن بهترين و قوي‌ترين ابيات به‌جا مانده (روايت محمدعلي فروغي و...) و نه براي درست خواندن و درست تلفظ كردن و درست فهميدن (چنانكه روايت احمد شاملو را در خور اين هدف مي‌پندارند) صورت گرفته است.

نه كيارستمي و نه ناشر حافظ شناس آن، يعني بهاءالدين خرمشاهي، درباره ويژگي‌هاي اين روايت و معيارهاي قابل بحث و نظر آن نيز سخني به ميان نياورده‌اند.

خرمشاهي در توصيف مقدمه گونه‌اي كه بر اين اثر نگاشته است تمام ويژگي آن را در "قاب گيري" و "برجسته‌سازي"برخي مصرع‌هاي "كمترمشهور" حافظ مي‌داند كه "پرپرواز" به اين اشعار داده‌ است. حال آنكه با اندك تاملي براي اين روايت معلوم مي‌شود كه اين روايت نه تنها صرفا اشعار كمتر مشهور را دربرنمي‌گيرد بلكه درقاب گيري و برجسته سازي آنها هم اتفاق ويژه و بديعي نيفتاده است كه شايسته چنين توصيفي آن هم از سوي يكي از حافظ‌ شناسان مشهور باشد.

كارشناسان نكته عجيب‌تر را در بديع وانمود كردن چنين روايتي از سوي استاد خرمشاهي در اين امر دانسته‌اند كه ايشان خود، سالها قبل در نقد شاملو چنين گفته‌اند: "حافظ شيراز[شاملو] را كه باز مي‌كنيد، نخستين چيزي كه نه چشم و نه عقلتان مي‌پذيرد، زير هم چاپ شدن مصرعهاست، به شيوه شعر نو و به بهانه اين كه ضرورت نقطه‌گذاري چنين ترتيبي را ايجاب مي‌كرده. يعني يك بدعت، بدعتي ديگر به بار آورده". (ذهن و زبان حافظ، صفحه‌217)

اين كارشناسان به اين نكته تناقض آميز اشاره مي‌كنند كه ايشان در جاي ديگر"جوان‌فريب‌ترين" و "خام‌دستانه‌ترين" و "بي‌روش‌ترين" و "بي‌مبناترين" «روايت‌هاي» ذوقي-سليقه‌اي ديوان حافظ را در تاريخ دويست ساله تصحيح و طبع اين ديوان برساخته احمد شاملو خوانده است.(حافظ، بهاءالدين خرمشاهي، صفحه‌ 265)

نكته گفتني ديگر آنكه اگر، به عنوان مثال، به صورت اتفاقي مصرع‌هاي سوم از غزليات حافظ را، بدون علم قبلي به اينكه اين مصرع‌ها كدامند، گزينش كنيد و روبروي هم در دو صفحه چاپ كنيد چگونه مي‌توان معنايي را كه اين همجواري به ياري تفسيرپذيري اعجاب آور و پيچيدگي مضموني اشعار حافظ صورت مي‌گيرد به حساب شخص گزينشگر گذاشت؟ علم به اين گزينش اتفاقي آشكاركننده طراري نهفته در چنين كاري است و آنكه از اين موضوع بي خبر است در ورطه اين فريب خواهد بود.

البته قصد اين انتقاد نيت كاوي و انگيزه‌جويي نيست و حتي بالاتر از آن مي‌گوييم حافظ به روايت كيارستمي به طورحتم با توجه به نوعي ذهنيت هنرمندانه تدوين شده است اما بحث بر سر اين است كه چنين ذهنيتي چگونه به عينيت تبديل مي‌شود و وجه ارتباطي مي‌يابد؟ و بر چه اساس و معياري؟ حافظ به روايت كيارستمي ناتوان از ارائه اين معيار و وجه ارتباطي است و به علاوه مصداق سهل‌ممتنع نيز نخواهد بود. قياس گزينش اتفاقي اشعار حافظ با كار كيارستمي هم از اين روست.

بالاخره بايد پرسيد آيا اگر فرد ديگري غير از كيارستمي چنين كاري را براي چاپ خدمت جناب خرمشاهي مي‌برد ايشان حاضر به چاپ آن بودند؟ اگر بله، بهتر است ايشان حداقل در چاپ‌هاي بعدي توضيح مبسوط تري از ويژگي هاي چنين اثري به دست دهند.

منبع:سایت تبیان

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

اهانت به مقدسات اسلامی و ساحت پيامبر اکرم(ص) را به پيشگاه ولی امر حضرت حجت ابن الحسن و تمامی مسلمانان جهان تسليت می گو ييم.

 

کانون ادبی پرنيان

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

این هم از غزل تقدیمی من به همه بچه های کانون ادبی پرنیان بخصوص: حمید رضا عزیزی- مرضیه یار محمدی- زهرا آزادی نیا- جمال بابایی- ندا عطازاده و محمد علی علیزاده! و همه کسانی که ما رو از خودشون می دونن و خودشون رو از ما!

 

غزل ۱۷

زمان زمانه خوبی برای ما شدن است!

برای از غم لیلا و نان جدا شدن است

 برای بار سفر را و دیدن اینکه

چقدر فاصله از هیچ هیچ تا شدن است

به غیر رستم دستان کسی نمانده ولی

چه سود طالع او نیز اژدها شدن است

شکسته باد پر و بالت ای همیشه وهم

که هدیه تو به این قوم- بی صدا شدن- است

مگر بهار بیاید به همت گل زرد

و گرنه باغ شما در تب فنا شدن است

سر تمامی مردم به قصه ای گرم است

و دست ها همه سرگرم ها شدن است!

چه روزگار غریبی که عشق می داند

سزای هر دل عاشق به انزوا شدن است!

بمان! بمان و زمین را به آسمان برسان!

که بهترین خبر از تو رها هوا شدن است!

--------------------------------------------

ضمنا اولین جلسه کانون ادبی در سال جدید دو شنبه همین هفته برگزار میشه!

حسین کرمانی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

فروغ، روشنایی، چه نام درست و دلانگیزی برای کسی به نام فروغ فرخ زاد، که جهان شعر را با حضورخود روشن کرد. دو نسل پس از او همچنان در روشناییِ چراغِ هنر و اندیشهی او حرکت میکنند. فروغ، ترکیبی بود از آفتاب و اندوه. باغی روئیده در جهنم. نگاهاش همهی لایههای پرزرق و برق را ازهم میشکافت و به قلبمیرسید. نگاهش خاکستری بود و زبانش سرخ، در سرزمین خودرو و پر بروبار شعرِ خود.
مهرانگیز رساپور (م. پگاه)
به خوابام آمده بود ، با سبدی از بتههای آنسوی دیوار و تریشه ی یک عشق در دستاش.
بی آنکه به بیداریام نگاهی بیندازد، لابلای رویایم گشتی زد، در سکوتی سنجیده و رنگین.
انگارسکوتاش را برای دفاع ازپنجرههای بسته‌‌ی مقبرهاش تعلیم داده بود، دربرابراین زمین شلخته‌‌ی بی سرپرست.
سکوتِ من اما، میهمان نوازانه بود در برابرمیهمانی جذاب ازعالم مثال، با چشمانی که بسیار گریسته بود. نه از آن نوع گریههای پرتوقع موذی! اشک‌‌های پرسؤالی که مسؤولان آفرینش را هنگام پاسخ، پریشان میکرد.
سکوتِ ما، شعری شد که هردو آن را با هم خواندیم و زیرش را امضا کردیم.
کنار پنجره رفت، به پرندهای تبدیل شد و پرواز کرد و درهوا، بالهایش ازهم پاشیدند.
این تنها دیدار جسمانی! من و فروغ بود.
کمتر نامی اینهمه به کسی آمده است. فروغ، روشنایی، چه نام درست و دلانگیزی برای کسی به نام فروغ فرخ زاد، که جهان شعر را با حضور خود روشن کرد. دو نسل پس از او همچنان در روشناییِ چراغِ هنر و اندیشهی او حرکت میکنند. پس اگر فروغ را دوست دارم نه به این دلیل است که مرده پرستام. به این دلیل است که زندهها را دوست دارم. فروغ یکی از زندهترینهاست در میان ما. پس از مرگو حذفِ جسم خاکی موقتی، فروغاش، تماماً بنای درخشیدن گذاشت و چشمها را خیره کرد.
مردهپرست آنانی هستند که در زمان زندگیاش در انکار و آزردن جان پربار او بیهوده کوشیدند و تصویر او را آنگونه که حسادتشان میخواست کشیدند.
فروغ را دوست دارم زیرا زیر پرچم خود ایستاد. زیرا دلبستگیهایش حسابگرانه نبودند.
صداقت، صراحت، و شناخت، به او اجازهنداد که به هیچ دار و دستهای بپیوندد. دری بود که از پذیرفتن قفل سر بازمیزد. فروغی بود که از دل تیرگیها میتابید:
من از نهایتِ شب حرف میزنم
و از نهایتِ تاریکی. ۱
فروغ، ترکیبی بود از آفتاب و اندوه. باغی روئیده در جهنم.
نگاهاش همهی لایههای پرزرق و برق را ازهم میشکافت و به قلبمیرسید. نگاهش خاکستری بود و زبانش سرخ، در سرزمین خودرو و پر بروبار شعرِ خود. سرزمینی که میان شعر او و دیگران مرزی عبورناپذیر انداخته بود. مرزی از صداقت و آگاهی که تا هنوز... دورادور، از آنسوی مرز، از شبح زندگی و شعر او تقلید میکنند.
شعر فروغ یکشبه نرویید و نبالید. هیچ نوزادی یکشبه قد نمیکشد و به بلوغ نمیرسد. صادقانه از خود، از دل خود، آغاز کرد و دراین سیر گستردهی درونی بود که به کشفِ هستی، انسان و زندگی رسید و این تحولاتِ پرفراز و نشیب را به شعر کشید.
هر موجی که اورا برد، شعر شد. هر واژهای که در این موج افتاد، شعر شد. تقلاهایش، زیر رفتنها و بالا آمدنهایش.
به تختهپارهایآویزانشدنهایش، عشق شد! و عشق، شعر شد. و هرگاه که از شدتِ موج دستاش از آن تختهپاره رها میشد، به زیر میرفت، گیاهانِ دریایی به پایش میپیچیدند، کوسهها بر او دندان تیز میکردند، درهم کوبیده و زخمی به تهِ اقیانوس فرومیرفت، و آنگاه جویبارهای خودجوش، از درون او جاری میشدند:
من
پری کوچکِ غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد. ۲
در این غیبتِ معصومانهی پُرکشف و شهود چیزی از دست نمیداد چرا که همزمان:
مردم
گروهِ ساقطِ مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربتِ دیگر میرفتند. ۳
همزمان با غیبتِ معصومانهی فروغ:
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگِ گمشدهای داشت. ۴
فروغ به کالبدِ «شعر زن» جان تازهای دمید. شعر زن، که تا آن زمان غلام حلقه به گوشِ شعر مرد بود، و کورکورانه و طوطیصفت شعر مردانه را در تاریکی مردسالاری دنبال میکرد (هرچند پیش از فروغ، ژالهء قائم مقامی، مادر پژمان بختیاری، در نهایتِ دردمندی فریادهای زنانه و دادخواهانه‌‌ی بیشنوندهای را در چاردیواری زندان خانهی خود کشیده بود و از هوش رفته بود). با طلوع فروغ و روشن شدن آسمانِ شعر زن، " زن" خود رادید و اندیشه در او شکفت، خود را شناخت و برخاست.
شعرهای آفتابی و خودجوش و بیاعتنای او به قواعدِ موجود، در زمانی که جَوٌ نفسگیر خفقان سیاسی و اجتماعی در گلوی قلمها لخته بسته بود و هوا پر از بوی ماندگی و تکرار بود، و زنان همچنان در پستوی شعر مردان چپیده بودند، بیپروایی نام گرفت. در حالی که فروغ خود این بیپروایی را در چیز دیگری میدید و رندانه از آن میترسید!
میترسم از این نسیم بی‌‌پروا
گر با تنم اینچنین درآویزد
ترسم که ز پیکرم میان جمع
عطر علفِ فشرده برخیزد! ۵
در این وحشتِ صادقانه از برملا شدن رازاش در میان جمع، میبینیم که چه حرفهای تازهای میزند. نوآوری فروغ ذاتی است. روح تخیلی شعر در آن میدرخشد. وقتی میگوید میترسم که در میان جمع از تنام عطر علفِ فشرده برخیزد، یک عشقبازی و همخوابگی بر روی علفها را در ذهن تداعی میکند و چه ساده خودش را لو میدهد!
و در شعر "آبتنی"، از مجموعهی "دیوار":
روی دو ساقام لبان مرتعش آب
بوسهزن و بیقرار و تشنه و تبدار
ناگه درهم خزید... راضی و سرمست
جسم من و روح چشمهسار گنهکار
فروغ چشمه را گناهکار میداند، نه خود را. چون آنچه خود میکند، به نظرش طبیعی است. حقیقت هم همین است که او کار بدی نکرده است. لخت شده است برای آبتنی و شتشوی پیکر خود. خود را به چشمهسپرده است و میخواهد محتاطانه با استفاده از سکوت و تاریکی شب پنهانی با چشمه دردِ دل کند:
لخت شدم تا در آن هوای دلانگیز
پیکر خودرا به آبِ چشمه بشویم
وسوسه میریخت بر دلام شبِ خاموش
تا غم دل را به گوش چشمه بگویم ۶
طبیعتِ فروغ در عمق معصوم است. نه تنها قصدِ بیپروایی ندارد، که بسیار هم محتاط است! اما این طبیعتِ چشمه است که بیپرواست! این چشمه است به ساقهای او میپیچد و مرتکبِ گناه میشود!
اما آنجایی که خودش گناهکار است، در نهایتِ صداقت عیب (گناه) را که میگوید، به حُسناش نیز اشاره میکند. (عیبِ میجمله چو گفتی هنرش نیز بگو / نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند.)
هم به گناه و هم به لذتاش اعتراف میکند زیرا زبان، حِسیات و باورهایش آمیختگی جداییناپذیری دارند:
گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود...
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه میدانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش ۷
برای نخستین بار، زنی، با توجه به باورهای مذهبی و فرهنگی جامعه با صداقتی شاعرانه، به گناهی اعتراف میکند و در اعترافِ به این گناه، جانماز هم آب نمیکِشد. بلکه در نهایتِ سادگی و درستی و بیتوجه به عواقبِ آن، پنهان نمیکند که لذت هم برده است. اعترافاش اما، برخلاف آنچه تا به حال برداشت کردهاند، از روی رضایت و سرمستی نیست. ترسان و لرزان است، رضایتاش توأم با نگرانی است. از ترس تهدیدهای نامریی این لذتِ موقت است که در پایان شعر، تسلیم باورهایش، به درگاهِ خدواند پناهنده میشود و در محضر خداوند است که نشان میدهد که اینکاره نیست و با پریشانی میگوید: خداوندا چه میدانم چه کردم؟! آن خلوت هم تاریک بود هم خاموش! یا به زبان دیگرمیگوید: خدایا نفهمیدم. مرا ببخش! و چون راست میگوید به دل مینشیند.
سه کتابِ "اسیر"، "دیوار" و "عصیان" او، کلنجارهای و کشمکشهای فروغ است با دل خود، با هوسهای معصومانهو بیتجربگیهای خود. این کتابها در واقع، مراحل دوران جنینی شعر فروغاند.
اشعار این کتابها، در شکلهای چهارپاره و گاهی مثنوی و گاه غزل و گاه نیز تلاشهایی به دنبال شعر نیمایی، نمایان میشوند. در همهی این فرمهای کلاسیک، فروغ، بیتوجه به آنچه دیگران گفتهاند، حرفهای خودش را میزند. آرام و ساده تجربههای خود را برملا میکند غافل از این که "خود بودن" و انعکاس دادن آن با زبان سر راست گویی کار پسندیدهای نیست.
از برخوردهای خشمآگین و واکنش‌‌های قهرآمیز و بدگوییهای مردم به اصطلاح روشن فکر است که تازه متوجه میشود حرفهایی که زده است سنتشکنی است. به سببِ ناتوانی در شناختِ او، او را متمرد و ننگین میخوانند و حتا زنان شاعر همدورهی خودش نیز به خاطر این صراحت در بازتاباندن احساسها و تجربههای پاکِ خود در شعر، از او فاصله میگیرند. و به بزمهای خود! دعوتاش نمیکنند. "زن" حق ندارد که این گونه صادقانه از چند و چون هستی خود حرف بزند:
آن داغ ننگ خورده که میخندید
بر طعنههای بیهده، من بودم
گفتم که بانگِ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که «زن» بودم ۸
در حالی که از دیدِ فروغ، آنها، آن دروغگوهای متظاهر، ننگین بودند:
اینجا نشستهبر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریاکاری
در آسمان تیره نمیبینم
نوری ز صبح روشن بیداری ۹
فروغ با پشتِ سرگذاشتن دوران آشفتگی و شکستهای پیدرپی، که دردناکترین آنها جدایی از تنها پسرش و محروم شدن از دیدار اوست، درمییابد که او عاشق خودِ عشق است و نه رابطههای مادی و جسمانی. در این نوع رابطهها نمیتوان به کمال رسید و نیمهی گمشدهاش و جفتی که او را کامل کند دراین این نوع رابطهها یافت نمیشود:
اگر به سویت اینچنین دویدهام
به عشق عاشقام نه بر وصال تو
به ظلمتِ شبان بیفروغ من
خیال عشق، خوشتر از خیال تو ۱۰
و از ویران کردن زندگی زناشوییاش به دنبال این توهماتِ پوچ به شدت پشیمان میشود:
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من، نقش خوابی بود ۱۱
و دلش میخواهد به خانه برگردد. دژی محکم و امن که او را از عواقبِ همهی تجربههای هولناک، پشیمانیها و پریشانیها در امان میدارد. بهشت راستینی که از روی نادانی و بیتجربگی گمان میکرد قفس اوست:
گفتم قفس ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دورویی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقش باز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
اکنون منام که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نمودهام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشتِ میلههای قفس خوش نبودهام ۱۲
و تا پایان زندگی پر تلاطم کوتاهاش، این حسرت را حتا در اوج موفقیت و شهرت همچنان بردوش خستهی خود کشید:
کدام قله کدام اوج؟
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سِحر ماه ز ایمان گله دورم کرد!
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمهای این نیمه را تمام نکرد!
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دوپایم از تکیهگاه تهی میشود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد!
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

+--- اسم کانون : آلاچیق

كانون ادبي آلاچيق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

   به نام آن پرنده که بی واژه شعر می گوید

باز هم گرد هم می آئیم تا آغازی دوباره را به تماشا بنشینیم

                                                              با پشتوانه دل های ساده مان

                                                          و با حضور شمایی که همیشه اید

اولین جلسه کانون ادبی دانشگاه شهید بهشتی تهران

شنبه ۸ مهر ماه سال ۱۳۸۵

آلاچیق روبروی کانکس های امور فرهنگی

حضور سبزتان را چشم انتظاریم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

سلام دوستان!

یکی از دوستان غزلی از استاد مرحوم حسین منزوی رو خواسته بود که من براش فرستادم ولی حیفم اومد که اون غزا رو  اینجا نذارم:

شهر - منهاي وقتي که هستي -  حاصلش برزخ خشک وخالي
جمع آيينه ها ضربدر تو، بي عدد صفر، بعد از زلالي
مي شود گل در اثناي گلزار، مي شود کبک در عين رفتار
مي شود آهويي در چمنزار، پاي تو ضربدر باغ قالي
چند برگي است ديوان ماهت؟ دفتر شعرهاي سياهت؟
اي که هر ناگهان از نگاهت يک غزل مي شود ارتجالي
هر چه چشم است جز چشم هايت، سايه وار است و خود در نهايت
مي کند بر سبيل کنايت مشق آن چشم هاي مثالي
اي طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!
وي ورق خورده ي احتشامت هر چه تقويم فرخنده فالي!
چشم وا کن که دنيا بشورد! موج در موج دريا بشورد!
گيسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شميم شمالي
حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
هر سه منهاي پيراهن تو، برکه را کرده حالي به حالي

 

+---------- یادمون نره که یکی از شاعرانی که تو این مملکت بهش ظلم شد مرحوم حسین منزوی بزرگ بود.

روحش شاد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

                                  بمباران شیمیایی شعر-قسمت دوم

                                                                              حسین کرمانی

 

۲- نكته دوم در تغيير شعر اينست كه واقعا چه اجزايي از شعر دچار ركود شده اند( و بايد تغيير كنند؟) و اساسا كدام يك از اجزاي بافتي به نام شعر قابل تغييرند؟آيا هر جزيي از شعر را كه دلمان خواست مي توانيم تغيير دهيم و يا نه، بايد تابع مقرراتي نيز در اين زمينه باشيم؟

همان طور كه همه مي دانيم بزرگترين تغييري كه نيما در شعر داد، تغيير در چيدمان افاعيل عروضي شعر و جايگاه قافيه در شعر بود و با اين كار بسياري از قيد و بندهاي قوالب شعر سنتي و كهن را از ميان برداشت. گذشت زمان نيز نشان داد كه نيما جزئي را تغيير داد كه نياز به تغيير داشت و اگر تغيير نمي يافت نه تنها خود از بين مي رفت بلكه مانند عضوي فاسد كل را نيز به سوي كسالت و نابودي پيش مي برد.( و اين انتخاب دقيق و بجا حاصل سالهاي زيادي بود كه نيما با تفكر و غرق شدن در شعر و عرقريزان روحي، در پي يافتم عضو ناسالم شعر كهن بود). شاملو نيز در وزن شعر تغييرات گسترده اي پديد آورد(و من معتقدم كه وزن را اساسا از بين نبرد، چرا كه خود در شعرش بسيار از وزن بهره برده است، حتي اگر گفته اش خلاف اين باشد!) و اين تغييرات نيز تا اندازهء زيادي بجا و درست بود( كه موفقيت شاملو گواه اين امر است.) و اين نيز حاصل بيش از سي سال تجربه و تمرين و ممارست شاملو  در زمينه وزن شعر بود.

اما بعد از اين دو كسي را نداشته ايم كه تغيير وسيعي در اجزاي شعر(به درستي) پديد آورد.

اما به عنوان مثال ، امروزه سخن هايي زده مي شود مبني بر اينكه بايد معنا را از شعر گرفت و در واقع بايد شعر را از قيد معنا آزاد كرد!!!!. تنها سخني كه مي شود به اين عزيزان گفت اين است كه وقتي حرفي نداريد، مجبور نيستيد حرف بزنيد!. البته به گونه ديگري نيز مي توان اين قضيه را بررسي كرد و آن هم اين ست كه اين حضرات براي شعر(حد اقل) سه جزء متصور شده اند: قالب و يا فرم، وزن( و يا موسيقي) و معنا . سپس ديده اند كه قالب را كه نيما عوض كرد، وزن را هم شاملو عوض كرده است، حال چه چيز باقي مي ماند؟ خب معلوم است، معنا. پس براي اينكه به زعم خودشان سري توي سرها دربياورند و بگويند ما هم هستيم، داد سخن داده اند كه بايد شعر را از قيد معنا رها كرد!!!!. (البته ممكن است در حين اينكه به اين نظرات گرانبها فكر مي كرده اند، به طور تصادفي كتابهايي در زمينه آراء ساختارگرايان و پسا ساختارگرايان و ساختار شكنان و ............ هاي غربي خوانده باشند.) فارغ از آنكه اصلا آيا جزء معنا در شعر قابل تغيير است و يا نه؟ و اگر بر فرض محال قابل تغيير است آيا اكنون نياز به تغيير آن هست؟ و با تغيير آن آيا كمكي به شعر و ايجاد رابطه قويتر بين شاعر و مردم مي كند يا نه؟(و جواب اين سوالات را مي توانيد از آنچه امروز بر سر رابطه شعر و مردم آمده است دريابيد.)

3- بعد از آنكه تغييرات مناسب را در شعر داديم بايد تلاش كنيم تا قالب جديد(كه با اصلاح قالب قديم بدست آمده است) را به درجه اعلاي قدرت خود برسانيم و از تمامي ظرفيت هاي آن درسرايش شعر بهره ببريم. آنگاه هنگامي كه ديگر اين قالب به آنجا رسيد كه ديگر چيز تازه اي براي ارائه نداشت با تغييرات لازم قالبي نو بسازيم.

امروزه اكثر منتقدان معترفند كه تواناييهاي زيادي از قالب نيمايي مورد توجه افرادي كه مي خواهند شعر بگويند، قرار نگرفته است. اما با اين حال، شاهد آن هستيم كه هر روزه قالب هاي جديدي از سوي بزرگ متفكران معاصر(به اصطلاح خودشان) توليد و روانه بازار مي شوند.

اصلا جواب اين سوال كه چرا در دهه ها ي اخير شاعر تراز اولي نداشته ايم به همين مطلب بر مي گردد. وقتي قالبي ارائه مي شود و پيش از آنكه به حد اعلاي خود برسد كنار گذاشته شده، و ده ها و شايد هم صد ها قالب من در آوردي ديگر پابه عرصه وجود مي گذارند ديگر كدام شاعر مي خواهد مشهور شود؟

به طور حتم همه ما مي دانيم كه شاعران شهير اين سرزمين هركدام در قالب و در سبكي سرآمد روزگار خود و روزگار قبل و بعد خود بوده اند. اما امروزه هر كسي كه ادعاي شاعري دارد در عرض چند دقيقه(و يا اگر خيلي بخواهد روي قالبش كار كند، چند ساعت) سبكي ارائه مي دهد و باد به غبغب انداخته عنوان مي دارد كه اين سبك، سبك شخصي اوست و رو دست ندارد. و اينگونه مي شود كه هيچ قالبي پايدار نمي ماند و هيچ شاعري نامدار نمي گردد.

4- مسئله ديگري كه امروز در ارائه قالب ها و سبك هاي شعري پديدار شده است، تقليد از قالب ها و سبك هاي غربيان است.ابتدا به اين نكته بايد توجه كنيم كه نيما ثابت كرد كه ما با  تغيير در قالب هاي موجود در ادبيات خودمان مي توانيم به ساختارهايي دست پيدا كنيم كه نيازهاي ادبي ما را مرتفع سازند.(چرا كه در آن روزگار و حتي پيش از نيما هم كم نبودند كساني كه با ترجمه اشعار غربيان و تقليد صرف از آنها داعيه نو آوري داشتند.)

اما نكته اي كه در گرته برداري از قالب هاي اشعار غربيان فراموش شده است اين است كه هر قالبي در هر مكان و زماني نمي تواند مورد قبول مخاطب قرار بگيرد. اگر قالبي در اروپا مورد قبول است و طرفدار دارد هيچ لزومي ندارد كه آن قالب در اينجا(كه ايران است!) جواب بدهد. و نكته ديگر آنكه براي ارائه يك قالب جديد لزوما بايد سالها(و چه بسا قرن ها) وقت صرف كرد  و مي بايست افراد زيادي آن قالب را آزمايش كرده در راه رفع كمبود ها و نقايص آن بكوشند، آنگاه قالب تازه متولد شده كه از آزمايش هاي سخت سر بلند بيرون آمده است، به طور شسته و رفته در اختيار جامعه ادبي، براي استفاده هاي بعدي، قرار گيرد. نه اينكه ما امشب بخوابيم و فردا كه از خواب بيدار شديم، قالبي تازه ارائه كنيم و انتظار داشته باشيم كه آن قالب به طرفه العيني در همه جا پخش شود و مورد تحسين قرار گيرد و هنگامي كه اينگونه نشد، به جاي پذيرفتن اشتباه خود، گناه را به گردن ديگران بياندازيم و ادعا كنيم كه ديگران نمي فهمند و گرنه كار ما حرف ندارد!.

 

از جميع مباحثي كه مطرح شد مي توانيم نتيجه بگيريم كه براي تولد يك قالب جديد افراد زيادي بايد زحمت بكشند و كار كنند تا اينكه يك قالب مناسب، با توجه به مسائل زيادي چون زمان و مكان و مخاطبين و ......  به ظرفيت هاي ادبي اضافه شود( اتفاقي كه قطعا براي غزل، نيمايي، سپيد و ديگر قالب ها در قبل از پيدايش آن ها رخ داده است.) آنگاه شاعران يك قالب جديد براي بهره برداري دارند و بايد تا جايي كه قالب جديد به حد اعلا خود نرسيده است در راه تكامل و اعتلاي آن كوشيد، سپس هنگامي كه احساس شد(كه بوجود آمدن اين حس هم سال ها زمان مي برد و در عرض چند دقيقه رخ نمي دهد)  قالب مورد بحث ديگر توانايي و كشش لازم را ندارد بايد با درايت و جديت دلايل اين امر را شناسايي و با اصلاح و رفع آن دلايل به يك قالب مناسب ديگر دست يافت.

پر واضح است كه انجام هر يك از اين مراحل سالها زمان مي برد و براي طي اين مسير هم بايد افراد مستعد و مبتكر و خلاقي يافت شوند تا اين امور به دست آن ها صورت پذيرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

حدود ۱۰ ماه از دفعه اولی که به خانه شاعران ایران رفتم می گذره و در این مدت تنها ۳ دفعه دیگه به اونجا رفتم. تا مدتی پیش از اینکه همه جلسات خانه شاعران رو نرفتم خیلی ناراحت بودم و فکر می کردم خیلی چیزها رو از دست دادم ولی حالا متوجه شدم که نه چیز خاصی رو از دست ندادم!.

اسم پر طمطراق خانه شاعران ایران تو هر ادمی توقع و انتظار زیادی رو ایجاد می کنه و لی افسوس که اونجا کار خاصی انجام نمیشه! تقریبا کاری انجام نمیشه.

امروز توی خانه شاعران رفتاری رو نسبت به یکی از مراجعین دیدم که حالم از هرچی آدم بود تو اونجا بهم خورد.

نمیدونم ما که هنوز کوچکترین اصول انسانی شعر رو نمی تونیم تو رفتارمون تاثیر بدیم چرا فکر می کنیم شعرمون باید موفق و سر زبون ها باشه؟؟؟

 

حسین کرمانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

بمباران شيميايي شعر

يا

مانيفست ارتجاع خواهي

                                                                حسين كرماني

 به كساني كه يه كتاب شعر خوب و به درد بخور دم دستشون هست و اين سعادت رو دارن كه هنوز هم شعري رو بخونن كه ارزش خوندن داره پيشنهاد مي كنم كه به جاي خوندن اين مقاله همون شعرها رو بخونن و لذت ببرند!.

 

امروزه ديگر شعر، اگر نگوييم جايگاهي در بين اجتماع ندارد، بايد صادقانه با تلخي خاصي بپذيريم كه حداقل از جايگاه ويژه و ممتازي برخوردار نيست. در ارتباط با اين موضوع تا كنون حرف ها ي بسياري زده شده و بحث هاي بسياري صورت گرفته، و لي متاسفانه هنوز هم جامعه ما راهكاري براي برون رفت از اين مخمصه نيافته است.

بررسي علل و عوامل  اين موضوع كاري است كه از اين حقير(با دانش ادبي ناچيزش) برنمي آيد وليكن سكوت در برابر هجوم نامردانه نامردان عرصه بي خردي به شعر نيز از دست و زبان برنمي آيد!.

به هيچ روي مدعي نيستم كه آنچه كه در اين مقاله گفته خواهد شد عين ثواب است بلكه اينها(گفته هايم) اثرات همدم بودن شعر با من و من با شعر و تفكر در آنچه به روز شعر آمده است، مي باشد[ توجه كنيد كه مي گويم شعر و نه شعر معاصر، چرا كه بي گمان معتقدم شعر، شعر است بي هيچ قيد و صفتي. و خاصيت شعر بودن خاصيتي لايتغير است، يعني اگر گفته اي امروز شعر(و نه نثر) باشد، صد سال ديگر نيز شعر خواهد بود، چنانكه گفته هايي كه قرن ها پيش در جامعه به عنوان شعر( و نه نظم) مطرح بوده است امروز نيز شعر است، و بنابراين جفايي كه امروز بر شعر به اصطلاح معاصر مي رود جفايي است كه بر شعر مي رود چرا كه بني آدم اعضاي يك پيكرند!.]، و قدر مسلم كساني هستند كه با اين گفته ها موافق نخواهند بود پس بر آنان است كه دست به قلم برده و آنچه را كه در اين نوشتار نادرست مي دانند به بوته نقد بگذارند.

توضيح يك نكته ديگر نيز ضروري است و آن اينكه در اين نوشتار ارجاعات اكثرا به صورت كلي و نادقيق(و تنها براي ذكر اصل ماجرا) خواهد بود زيرا نه من حوصله ذكر دقيق كتاب ها و مجلات مورد بحث را دارم و نه احتمالا شما مجال سر زدن به آنها را داريد.

بحثي پيرامون لزوم تغيير در شعر و پويايي آن

گمان نمي كنم بر هيچ اهل ادبي پوشيده باشد كه شعر نيز از آنجا كه در اجتماع زندگي مي كند و در لا به لاي زندگي مردم نفوذ دارد، ناگريز براي ادامه حيات خود بايد به صورت پويا تغيير كند(و يا لااقل ما در اينجا اينگونه فرض مي كنيم) و به گفته دكتر شفيعي كدكني تمامي شاعراني كه در ادبيات فارسي جايگاهي والا دارند، يا در فرم و يا در معنا شعر را دچار تغيير(ي متعالي) كرده اند.

تحولي كه نيما در شعر فارسي بوجود آورد نيز، كاملا از همين مسئله ناشي مي شود. زيرا به گفته نيماي بزرگ و اغلب شاعران  و شاگردان او (كه بعدا هر كدام شاعري برجسته شدند)، شعر كهن فارسي تاب ورود تفكرات و انديشه هاي جديد را نداشت و به همين دليل كم كم از زندگي اجتماعي رخت بربسته بود. اما نيما با دركي شگرف دست به تغييري بزرگ زد و دوباره شعر را به ميان مردم آورد و يا به عبارتي بهتر اجتماع را مجبور به آشتي با الهه شعر كرد.

اما در زمينه تغيير در شعر چند نكته حايز اهميت است:

1-نخست آنكه بايد به اين سوال پاسخ داده شود كه تا چه اندازه شعر بايد تغيير كند و در راه تحول تا كجا بايد پيش رفت؟

آيا نبايد پذيرفت كه شعر، اگر دچار ركود و سستي شده و از اجتماع عقب افتاده باشد، مي بايست با انجام تغييرات بجا و مناسب آن را  به اجتماع رسانيد تا به طور عادي به زندگي خود ادامه دهد  و پس از آن، هنگامي كه شعر به ميان مردم باز گشت، ديگر لزومي ندارد كه مرتبا آن را دستكاري كنيم و مانند موش آزمايشگاهي با شعر رفتار نماييم(امري كه موجب قهر مجدد مردم با شعر خواهد شد.).

به عبارت ساده تر هنگامي كه دلايل تغيير مرتفع شود، ديگر چه نيازي به تغيير است؟؟؟

و كارهايي كه امروز نورسيدگاني كه در بهترين حالت مي توان آنان را شاعركاني (آن هم بهترين آنان را و نه همه شان را)ناميد با شعر مي كنند و هر روز طرحي نو و قالبي تازه براي شعر پديد مي آورند، به جرات مي توان گفت كه سراسر از سر ناداني و نا آگاهي وخودخواهي است. اصلا بايد ديد اين آقايان و خانمهاي ماوراء بنفش(به قول دكتر شفيعي كدكني) چه هدفي را از به اصطلاح نو آوري هاي خود دنبال مي كنند؟؟ اگر هدف به اجتماع رساندن شعر است؟؟ كه شعر با تحول نيما به اجتماع برگشت و اگر هدف تنها و تنها طرح نام خود و افه روشنفكري گذاشتن براي مردم است(كه  بنا به دلايل متعدد فكر مي كنم اينگونه است) ما را با آنها كاري نيست. چه كاري كه اين شاعران فردا(به قول خودشان!) انجام مي دهند مانند آن است كه هنگامي كه شخصي تشنه است او را با ليواني آب از تشنگي نجات دهيم(و در واقع در حق او لطفي انجام دهيم)، اما هنگامي كه شخص مذكور سيراب شد با اصرار و اجبار به او در حد يك بشكه آب بخورانيم، كه مسلما جز تركيدن آن بيچاره حاصلي نخواهد داشت و با اين عمل ما نه تنها لطفي نكرده ايم كه جفايي بس بزرگ را مرتكب شده ايم. ( البته نام ما با اين كار به عنوان ديوانه اي ورد زبانها و مايه تمسخر همگان خواهد گشت.)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

با عرض سلام و تبریک روز میلاد حضرت علی(ع)

به اطلاع همه دوستان می رسونم که جلسه شعرخوانی این هفته بدلیل تعطیل بودن روز سه شنبه برگزار نمی شود.

با تشکر

کرمانی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

و این هم یکی از شاهکارهای من:

غازها را به چرا برده ای؟

یا لای

جرز دیوار مانده ای؟

که هر چه شعر

شعر که نه شاهکار

می گویم.

بع بع نمی کنی؟؟!

بیشعور عوضی!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

 و این هم آخرین غزل من:

 

برای داوود باقری

         و بزرگی کودکانه اش!

آسان ترین پرنده که حل می شوی چه زود

در پیچ و تاب تشنگی ات مانده ای

                                        که رود

                                        خود را به تو برساند

 و می شوی

                        جویی که قبل تو در ماجرا نبود!

......

        تقدیم راه شما می کند ببین

گردی که از قداست آئینه ها زدود

زنجیر هر چه تکرار می شود

شاعر

       که یک غزل بی شما سرود

اما،

        اگر

             و باید و شاید کنار رفت

وقتی تو آمدی اینجا

                        در این حدود

باران گرفت و کودکی ها مان شروع شد

من بودم و تو بودی و یک گنبد کبود ................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

به نام خدا

دوستان عزيز كانون ادبي در نظر دارد جلسات تابستاني كانون را از هفته آينده راه اندازي نمايد.

به همين منظور از كليه دوستاني كه مايل به شركت در اين جلسات مي باشند دعوت مي شود كه با اي ميل كانون مكاتبه نمايند تا زمان و مكان برگزاري به اطلاع دوستان برسد

                                                                                                        با تشكر

                                                                                                مديريت كانون ادبي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

سلام!

 

و اما بالاخره موفق شدیم که فایل های پی دی اف خبرنامه ها رو تو وبلاگ بذاریم!

 

منتظر نظراتتون هستیم!.

 

خبرنامه 26 اردی بهشت 

حبرنامه 19 اردی بهشت- صفحات 1 و 2

 

خبرنامه 19 اردی بهشت - صفحه 3

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

و این هم غزلی از مرحوم حسین منزوی:

ديدنت بي نظير منظره هاست 
فصل گلگشت دشت ها ، دره هاست
 خواندن نام بغضواره ي تو
 آرزوي تمام حنجره هاست
چشم شيدايم از درون و برون
 در تو مشتاق گنج و گستره هاست
عشق در چشم هاي بي گنهت
 شاهد انقراض هوبره هاست
 گذر ترمه پوش خاطره ات
 در خيالم عبور شاپره هاست
 گوهرت بي دروغ و بي غل و غش
 سره اي در ميان ناسره هاست
 آنچه گل مي كند به گونه ي تو
 رنگ سرم تمام باكره هاست
 دست هاي پر از شقايق تو
 باني فتج باب پنجره هاست
 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

روز دوم

صبح به خودي خود بيدار مي شوم!. با احسان و ميثم (كه در يك اتاق با هم قرار داريم) براي صرف صبحانه مي رويم و آنجا است كه به ما اعلام مي كنند سريعاً بعد از خوردن صبحانه حاضر شويم تا به كارگاهها برسيم و ما هم كه مي دانيم كارگاهها تا قبل از ساعت 10 تشكيل نمي شود، هيچ عجله اي نداريم.

بعد از صبحانه مجدداً اتوبوس عهد بوقي را مي آورند تا ما را به باشگاه منتقل كند. و مجدداً مسير 10 دقيقه اي را در مدت 40 دقيقه طي مي كنيم و به باشگاه ميرسم. ساعت حدود 9 است و همانطور كه انتظار داشتيم هنوز هيچ كارگاهي تشكيل نشده است، احسان مي خواهد به راه آهن برود و بليطش را عوض كند. من هم با او همراه مي شوم و ساعت 10:30 به باشگاه برمي گرديم.

كارگاه شعر كلاسيك با حضور دكتر امين پور تشكيل شده است و من نيز به همراه هادي شفيع زاده كه از دامغان آمده است به كارگاه مي رويم.

ساعت 11:15 است كه استاد استراحت اعلام مي كند تا ادامه كلاس بعد از استراحت برگزار شود.

در فاصله استراحت خودم را به دكتر مي رسانم و از او مي خواهم كه در برنامه هايي كه در دانشگاه اجرا خواهيم كرد شركت كند ولي ايشان مي فرمايند كه تا 2 سال ديگر در هيچ برنامه اي شركت نخواهند كرد!. بهر حال مشغول مي شويم و از خودمان پذيرايي مي كنيم ، در همين حين به ما اعلام مي شود كه نشست تشكيلاتي مجمع كانون هاي ادبي برگزار خواهد شد و من به اتفاق ديگر دوستان به به سالن كنفرانس مي رويم.

آقاي پناهي(دبير مجمع كانونهاي ادبي) برنامه را آغاز مي كند و از بچه ها مي خواهد در مورد فعاليت هايشان صحبت كنند. بعد از چند نفري كه صحبت هاي كوتاهي انجام مي دهند نوبت به من ميرسد و از برنامه هاي انجام شده و جاري كانون مي گويم و با آقاي پناهي مشغول صحبت و بحث مي شوم كه دوستان مسئول اعلام مي كنند آقاي عمادنيا براي صحبت در مورد فسفه و ادبيات آمده است و باز هم اين ناهماهنگي است كه به چشم مي آيد. نشست تعطيل مي شود و همانجا مشغول شنيدن صحبتهاي ايشان مي شويم. بحث جالبي است و آقاي عماد نيا نيز بسيار با حوصله و احترام برنامه را به پيش مي برد. در پايان قرار بر اين مي شود كه نشست بعد از صرف نهار در ساعت يك ادامه يابد.

ساعت يك به سالن برمي گردم ولي هيچ خبري نيست!. من و تعدادي ديگر از بچه ها تا ساعت 1:30 منتظر ورود دوستان مسئول مي مانيم ولي خبري نمي شود. به ناچار به دنبال آقاي پناهي مي روم و ايشان را در حلقه دوستان در محفل شعر خواني مي يابم و ايشان را در جريان معطلي بچه ها قرار مي دهم. به هر حال بعد از كمي كش و قوس مجدداً نشست برگزار مي شود و بچه ها صحبت مي كنند. در مورد راهكارهايي كه مي توانند براي انجام برنامه هايشان در پيش گيرند و انتقاداتي  به اعضاي مركزي مجمع وارد مي كنند  ولي در پايان جلسه به بهترين نحو ممكن ودر فضايي دوستانه با رد و بدل شدن كلي تلفن و اي ميل به پايان مي رسد!.

برنامه بعدي مسئولين بازديد از نمايشگاه كتاب است. ساعت حدود 6 است كه به نمايشگاه مي رسيم و من براي استراحت و انجام كارهاي معوقه ام به خوابگاه مي آيم!.

ساعت 8 به نمايشگاه برمي گردم تا طبق برنامه به با بچه ها به هتل برگرديم ولي كسي را پيدا نمي كنم!. بعد از مدتي جست و جو تعدادي از بچه ها را مي بينم كه طبق قرار قبلي جلوي درب شمالي ايستاده اند. ولي خبري از ماشين و مسئولين نيست!. تا ساعت 9:30 معطل هستيم و تماسهاي متعددي با مسئولين برنامه مي گيريم و در نهايت بهترين راه را برمي گزينيم و خودمان را با اتوبوسهاي واحد به م. هفت تير مي رسانيم و از آنجا نيز با نزديك يك ساعت پياده روي خودمان را به هتل مينا مي رسانيم و تمامي دوستان را شاد و خندان آنجا مي بينيم!.

شام صرف مي شود و ديگر هيچ صحبتي از پنل و گفتگو نمي شود!. با علي مرسلي و مصطفي حسن زاده قدم زنان به هتل هالي برمي گرديم و پرونده روز 20 اردي بهشت را هم مي بنديم!.

  

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

سلام به همه دوستان

۱- از اینکه هنوز نتونستم گزارش دومین روز دوسالانه ادبی رو توی وبلاگ قرار بدم معذرت می خوام ولی این کار یه سری دلایل فنی داره! و گرنه من گزارش رو نوشتم!.

۲- همونطور که قول دادم روز شنبه می تونید ویژه نامه کانون رو توی وبلاگ و ای میلهاتون(اگه تو گروه عضو هستید) ببینید!

۳- اگه دوست دارید می تونید شعرهاتون و یا هر مطلب ادبیه دیگه ای که دارید  رو بفرستید تا من تو وبلاگ قرارشون بدم

۴- زیاده عرضی نیست!

۵- شنبه اینجا کلی مطلب جدید خواهید دید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

به علت به حد نصاب نرسيدن تعداد اعضاي شركت كننده

 

اردوي امامزاده طاهر كرج لغو شد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

به نام آن پرنده که بی واژه شعر می گوید

بالاخره وبلاگ کانون ادبی دانشگاه شهید بهشتی هم افتتاح شد تا ما هم در عصر انفجار اطلاعات و تکنولوژی و این جور حرفا، سرمون بی کلاه نمونه!.

از این به بعد اینجا خیلی چیزها میتونید بخونید و ببینید از جمله:

۱- اخبار و اطلاعیه های کانون

۲- اشعار اعضای انجمن

۳- اشعار و زندگینامه های شاعران بزرگ ایرانی و خارجی

و ....... و  ........ و هزاران هزار مطلب دیگه!افتتاح وبلاگ کانون ادبی دانشگاه شهید بهشتی تهران

پس با ما همراه باشید.

یا حق!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط مدیریت کانون  |