غزل ۱۷
زمان زمانه خوبی برای ما شدن است!
برای از غم لیلا و نان جدا شدن است
برای بار سفر را و دیدن اینکه
چقدر فاصله از هیچ هیچ تا شدن است
به غیر رستم دستان کسی نمانده ولی
چه سود طالع او نیز اژدها شدن است
شکسته باد پر و بالت ای همیشه وهم
که هدیه تو به این قوم- بی صدا شدن- است
مگر بهار بیاید به همت گل زرد
و گرنه باغ شما در تب فنا شدن است
سر تمامی مردم به قصه ای گرم است
و دست ها همه سرگرم ها شدن است!
چه روزگار غریبی که عشق می داند
سزای هر دل عاشق به انزوا شدن است!
بمان! بمان و زمین را به آسمان برسان!
که بهترین خبر از تو رها هوا شدن است!
--------------------------------------------
ضمنا اولین جلسه کانون ادبی در سال جدید دو شنبه همین هفته برگزار میشه!
حسین کرمانی
گاهی چقدر حرف دلم را نمی زنم
سر می کشم به ذهن کسی/ که فقط منم
زل می زنم به رهگذرانی که رفته اند
به خواب کوچه ای که پر است از نبودنم
رو به خودم نشسته ام و کفش های من
هی جفت می شوند به سمت نرفتنم
بارانی ام به خانه می آید بدون من
هر روز/تا بفهمم/ یخ می زند تنم
تا ذره ذره کوه شوم در مسیر باد
آن وقت برف های جهان شال گردنم
من سایه ی غروب که در فکر خودکشی
بر ریل های یخ زده ی راه آهنم
این چندمین شب است که من دفن می شوم؟!
رو به خودم/ به سمت منی که فقط منم
گاهی درست مثل خودم راه می روم
گاهی درست مثل خودم حرف می زنم
" پیمان سلیمانی ـــ کرمانشاه "