تبليغاتX
پرنیان
وبلاگ کانون ادبی دانشگاه شهید بهشتی تهران
این هم از غزل تقدیمی من به همه بچه های کانون ادبی پرنیان بخصوص: حمید رضا عزیزی- مرضیه یار محمدی- زهرا آزادی نیا- جمال بابایی- ندا عطازاده و محمد علی علیزاده! و همه کسانی که ما رو از خودشون می دونن و خودشون رو از ما!

 

غزل ۱۷

زمان زمانه خوبی برای ما شدن است!

برای از غم لیلا و نان جدا شدن است

 برای بار سفر را و دیدن اینکه

چقدر فاصله از هیچ هیچ تا شدن است

به غیر رستم دستان کسی نمانده ولی

چه سود طالع او نیز اژدها شدن است

شکسته باد پر و بالت ای همیشه وهم

که هدیه تو به این قوم- بی صدا شدن- است

مگر بهار بیاید به همت گل زرد

و گرنه باغ شما در تب فنا شدن است

سر تمامی مردم به قصه ای گرم است

و دست ها همه سرگرم ها شدن است!

چه روزگار غریبی که عشق می داند

سزای هر دل عاشق به انزوا شدن است!

بمان! بمان و زمین را به آسمان برسان!

که بهترین خبر از تو رها هوا شدن است!

--------------------------------------------

ضمنا اولین جلسه کانون ادبی در سال جدید دو شنبه همین هفته برگزار میشه!

حسین کرمانی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

 

گاهی چقدر حرف دلم را نمی زنم

سر می کشم به ذهن کسی/ که فقط منم

 

زل می زنم به رهگذرانی که رفته اند

به خواب کوچه ای که پر است از نبودنم

 

رو به خودم نشسته ام و کفش های من

هی جفت می شوند به سمت نرفتنم

 

بارانی ام به خانه می آید بدون من

هر روز/تا بفهمم/ یخ می زند تنم

 

تا ذره ذره کوه شوم در مسیر باد

آن وقت برف های جهان شال گردنم

 

من سایه ی غروب که در فکر خودکشی

بر ریل های یخ زده ی راه آهنم

 

این چندمین شب است که من دفن می شوم؟!

رو به خودم/ به سمت منی که فقط منم

 

گاهی درست مثل خودم راه می روم

گاهی درست مثل خودم حرف می زنم  

 

 

" پیمان سلیمانی ـــ کرمانشاه "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط زهرا آزادی نیا  |