تبليغاتX
پرنیان
وبلاگ کانون ادبی دانشگاه شهید بهشتی تهران
فروغ، روشنایی، چه نام درست و دلانگیزی برای کسی به نام فروغ فرخ زاد، که جهان شعر را با حضورخود روشن کرد. دو نسل پس از او همچنان در روشناییِ چراغِ هنر و اندیشهی او حرکت میکنند. فروغ، ترکیبی بود از آفتاب و اندوه. باغی روئیده در جهنم. نگاهاش همهی لایههای پرزرق و برق را ازهم میشکافت و به قلبمیرسید. نگاهش خاکستری بود و زبانش سرخ، در سرزمین خودرو و پر بروبار شعرِ خود.
مهرانگیز رساپور (م. پگاه)
به خوابام آمده بود ، با سبدی از بتههای آنسوی دیوار و تریشه ی یک عشق در دستاش.
بی آنکه به بیداریام نگاهی بیندازد، لابلای رویایم گشتی زد، در سکوتی سنجیده و رنگین.
انگارسکوتاش را برای دفاع ازپنجرههای بسته‌‌ی مقبرهاش تعلیم داده بود، دربرابراین زمین شلخته‌‌ی بی سرپرست.
سکوتِ من اما، میهمان نوازانه بود در برابرمیهمانی جذاب ازعالم مثال، با چشمانی که بسیار گریسته بود. نه از آن نوع گریههای پرتوقع موذی! اشک‌‌های پرسؤالی که مسؤولان آفرینش را هنگام پاسخ، پریشان میکرد.
سکوتِ ما، شعری شد که هردو آن را با هم خواندیم و زیرش را امضا کردیم.
کنار پنجره رفت، به پرندهای تبدیل شد و پرواز کرد و درهوا، بالهایش ازهم پاشیدند.
این تنها دیدار جسمانی! من و فروغ بود.
کمتر نامی اینهمه به کسی آمده است. فروغ، روشنایی، چه نام درست و دلانگیزی برای کسی به نام فروغ فرخ زاد، که جهان شعر را با حضور خود روشن کرد. دو نسل پس از او همچنان در روشناییِ چراغِ هنر و اندیشهی او حرکت میکنند. پس اگر فروغ را دوست دارم نه به این دلیل است که مرده پرستام. به این دلیل است که زندهها را دوست دارم. فروغ یکی از زندهترینهاست در میان ما. پس از مرگو حذفِ جسم خاکی موقتی، فروغاش، تماماً بنای درخشیدن گذاشت و چشمها را خیره کرد.
مردهپرست آنانی هستند که در زمان زندگیاش در انکار و آزردن جان پربار او بیهوده کوشیدند و تصویر او را آنگونه که حسادتشان میخواست کشیدند.
فروغ را دوست دارم زیرا زیر پرچم خود ایستاد. زیرا دلبستگیهایش حسابگرانه نبودند.
صداقت، صراحت، و شناخت، به او اجازهنداد که به هیچ دار و دستهای بپیوندد. دری بود که از پذیرفتن قفل سر بازمیزد. فروغی بود که از دل تیرگیها میتابید:
من از نهایتِ شب حرف میزنم
و از نهایتِ تاریکی. ۱
فروغ، ترکیبی بود از آفتاب و اندوه. باغی روئیده در جهنم.
نگاهاش همهی لایههای پرزرق و برق را ازهم میشکافت و به قلبمیرسید. نگاهش خاکستری بود و زبانش سرخ، در سرزمین خودرو و پر بروبار شعرِ خود. سرزمینی که میان شعر او و دیگران مرزی عبورناپذیر انداخته بود. مرزی از صداقت و آگاهی که تا هنوز... دورادور، از آنسوی مرز، از شبح زندگی و شعر او تقلید میکنند.
شعر فروغ یکشبه نرویید و نبالید. هیچ نوزادی یکشبه قد نمیکشد و به بلوغ نمیرسد. صادقانه از خود، از دل خود، آغاز کرد و دراین سیر گستردهی درونی بود که به کشفِ هستی، انسان و زندگی رسید و این تحولاتِ پرفراز و نشیب را به شعر کشید.
هر موجی که اورا برد، شعر شد. هر واژهای که در این موج افتاد، شعر شد. تقلاهایش، زیر رفتنها و بالا آمدنهایش.
به تختهپارهایآویزانشدنهایش، عشق شد! و عشق، شعر شد. و هرگاه که از شدتِ موج دستاش از آن تختهپاره رها میشد، به زیر میرفت، گیاهانِ دریایی به پایش میپیچیدند، کوسهها بر او دندان تیز میکردند، درهم کوبیده و زخمی به تهِ اقیانوس فرومیرفت، و آنگاه جویبارهای خودجوش، از درون او جاری میشدند:
من
پری کوچکِ غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد. ۲
در این غیبتِ معصومانهی پُرکشف و شهود چیزی از دست نمیداد چرا که همزمان:
مردم
گروهِ ساقطِ مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربتِ دیگر میرفتند. ۳
همزمان با غیبتِ معصومانهی فروغ:
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگِ گمشدهای داشت. ۴
فروغ به کالبدِ «شعر زن» جان تازهای دمید. شعر زن، که تا آن زمان غلام حلقه به گوشِ شعر مرد بود، و کورکورانه و طوطیصفت شعر مردانه را در تاریکی مردسالاری دنبال میکرد (هرچند پیش از فروغ، ژالهء قائم مقامی، مادر پژمان بختیاری، در نهایتِ دردمندی فریادهای زنانه و دادخواهانه‌‌ی بیشنوندهای را در چاردیواری زندان خانهی خود کشیده بود و از هوش رفته بود). با طلوع فروغ و روشن شدن آسمانِ شعر زن، " زن" خود رادید و اندیشه در او شکفت، خود را شناخت و برخاست.
شعرهای آفتابی و خودجوش و بیاعتنای او به قواعدِ موجود، در زمانی که جَوٌ نفسگیر خفقان سیاسی و اجتماعی در گلوی قلمها لخته بسته بود و هوا پر از بوی ماندگی و تکرار بود، و زنان همچنان در پستوی شعر مردان چپیده بودند، بیپروایی نام گرفت. در حالی که فروغ خود این بیپروایی را در چیز دیگری میدید و رندانه از آن میترسید!
میترسم از این نسیم بی‌‌پروا
گر با تنم اینچنین درآویزد
ترسم که ز پیکرم میان جمع
عطر علفِ فشرده برخیزد! ۵
در این وحشتِ صادقانه از برملا شدن رازاش در میان جمع، میبینیم که چه حرفهای تازهای میزند. نوآوری فروغ ذاتی است. روح تخیلی شعر در آن میدرخشد. وقتی میگوید میترسم که در میان جمع از تنام عطر علفِ فشرده برخیزد، یک عشقبازی و همخوابگی بر روی علفها را در ذهن تداعی میکند و چه ساده خودش را لو میدهد!
و در شعر "آبتنی"، از مجموعهی "دیوار":
روی دو ساقام لبان مرتعش آب
بوسهزن و بیقرار و تشنه و تبدار
ناگه درهم خزید... راضی و سرمست
جسم من و روح چشمهسار گنهکار
فروغ چشمه را گناهکار میداند، نه خود را. چون آنچه خود میکند، به نظرش طبیعی است. حقیقت هم همین است که او کار بدی نکرده است. لخت شده است برای آبتنی و شتشوی پیکر خود. خود را به چشمهسپرده است و میخواهد محتاطانه با استفاده از سکوت و تاریکی شب پنهانی با چشمه دردِ دل کند:
لخت شدم تا در آن هوای دلانگیز
پیکر خودرا به آبِ چشمه بشویم
وسوسه میریخت بر دلام شبِ خاموش
تا غم دل را به گوش چشمه بگویم ۶
طبیعتِ فروغ در عمق معصوم است. نه تنها قصدِ بیپروایی ندارد، که بسیار هم محتاط است! اما این طبیعتِ چشمه است که بیپرواست! این چشمه است به ساقهای او میپیچد و مرتکبِ گناه میشود!
اما آنجایی که خودش گناهکار است، در نهایتِ صداقت عیب (گناه) را که میگوید، به حُسناش نیز اشاره میکند. (عیبِ میجمله چو گفتی هنرش نیز بگو / نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند.)
هم به گناه و هم به لذتاش اعتراف میکند زیرا زبان، حِسیات و باورهایش آمیختگی جداییناپذیری دارند:
گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود...
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه میدانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش ۷
برای نخستین بار، زنی، با توجه به باورهای مذهبی و فرهنگی جامعه با صداقتی شاعرانه، به گناهی اعتراف میکند و در اعترافِ به این گناه، جانماز هم آب نمیکِشد. بلکه در نهایتِ سادگی و درستی و بیتوجه به عواقبِ آن، پنهان نمیکند که لذت هم برده است. اعترافاش اما، برخلاف آنچه تا به حال برداشت کردهاند، از روی رضایت و سرمستی نیست. ترسان و لرزان است، رضایتاش توأم با نگرانی است. از ترس تهدیدهای نامریی این لذتِ موقت است که در پایان شعر، تسلیم باورهایش، به درگاهِ خدواند پناهنده میشود و در محضر خداوند است که نشان میدهد که اینکاره نیست و با پریشانی میگوید: خداوندا چه میدانم چه کردم؟! آن خلوت هم تاریک بود هم خاموش! یا به زبان دیگرمیگوید: خدایا نفهمیدم. مرا ببخش! و چون راست میگوید به دل مینشیند.
سه کتابِ "اسیر"، "دیوار" و "عصیان" او، کلنجارهای و کشمکشهای فروغ است با دل خود، با هوسهای معصومانهو بیتجربگیهای خود. این کتابها در واقع، مراحل دوران جنینی شعر فروغاند.
اشعار این کتابها، در شکلهای چهارپاره و گاهی مثنوی و گاه غزل و گاه نیز تلاشهایی به دنبال شعر نیمایی، نمایان میشوند. در همهی این فرمهای کلاسیک، فروغ، بیتوجه به آنچه دیگران گفتهاند، حرفهای خودش را میزند. آرام و ساده تجربههای خود را برملا میکند غافل از این که "خود بودن" و انعکاس دادن آن با زبان سر راست گویی کار پسندیدهای نیست.
از برخوردهای خشمآگین و واکنش‌‌های قهرآمیز و بدگوییهای مردم به اصطلاح روشن فکر است که تازه متوجه میشود حرفهایی که زده است سنتشکنی است. به سببِ ناتوانی در شناختِ او، او را متمرد و ننگین میخوانند و حتا زنان شاعر همدورهی خودش نیز به خاطر این صراحت در بازتاباندن احساسها و تجربههای پاکِ خود در شعر، از او فاصله میگیرند. و به بزمهای خود! دعوتاش نمیکنند. "زن" حق ندارد که این گونه صادقانه از چند و چون هستی خود حرف بزند:
آن داغ ننگ خورده که میخندید
بر طعنههای بیهده، من بودم
گفتم که بانگِ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که «زن» بودم ۸
در حالی که از دیدِ فروغ، آنها، آن دروغگوهای متظاهر، ننگین بودند:
اینجا نشستهبر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریاکاری
در آسمان تیره نمیبینم
نوری ز صبح روشن بیداری ۹
فروغ با پشتِ سرگذاشتن دوران آشفتگی و شکستهای پیدرپی، که دردناکترین آنها جدایی از تنها پسرش و محروم شدن از دیدار اوست، درمییابد که او عاشق خودِ عشق است و نه رابطههای مادی و جسمانی. در این نوع رابطهها نمیتوان به کمال رسید و نیمهی گمشدهاش و جفتی که او را کامل کند دراین این نوع رابطهها یافت نمیشود:
اگر به سویت اینچنین دویدهام
به عشق عاشقام نه بر وصال تو
به ظلمتِ شبان بیفروغ من
خیال عشق، خوشتر از خیال تو ۱۰
و از ویران کردن زندگی زناشوییاش به دنبال این توهماتِ پوچ به شدت پشیمان میشود:
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من، نقش خوابی بود ۱۱
و دلش میخواهد به خانه برگردد. دژی محکم و امن که او را از عواقبِ همهی تجربههای هولناک، پشیمانیها و پریشانیها در امان میدارد. بهشت راستینی که از روی نادانی و بیتجربگی گمان میکرد قفس اوست:
گفتم قفس ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دورویی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقش باز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
اکنون منام که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نمودهام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشتِ میلههای قفس خوش نبودهام ۱۲
و تا پایان زندگی پر تلاطم کوتاهاش، این حسرت را حتا در اوج موفقیت و شهرت همچنان بردوش خستهی خود کشید:
کدام قله کدام اوج؟
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سِحر ماه ز ایمان گله دورم کرد!
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمهای این نیمه را تمام نکرد!
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دوپایم از تکیهگاه تهی میشود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد!
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط مدیریت کانون  | 

سلام.

فردا ( پنجم دی ) به امید خدا آخرین جلسه ی شعر خوانی و نقد شعر کانون در ترم جاری برگزار میشه  و ادامه ی جلسات به ترم آینده موکول میشه.

و اما اشعر اعضا : 

 

مرا دفن کردی درون خودت!               و آلوده کردی به خون خودت!

قسم خورده بودی که پیدا شوی              ولی گم شدی در جنون خودت!

 

ندانسته بودی که من کیستم؟!                چرا در توام؟چند تن؟چیستم؟

به هر چه "من واو"ست کافر شدی        که مومن شوی آنچه را نیستم!

 

به "تردید"گفتی: کمی صبر کن!           به اسلام گفتی: مرا گبر کن!

به من گفتی: اول بمیر و سپس،            مرا با خودت داخل قبر کن!

 

فراموش کردی که من مرده ام!           درون تو دفنم، به تو زنده ام؛

تو گر گبر باشی و گر هر چه غیر       من ایمان به تردیدت آورده ام!

 

.

.

تو اما خودت را به هم ریختی،             به ترسی دروغین درآمیختی،

خودت را ومن را و تردید را              به یک دار موهوم ،آویختی!

 

 

 

فاطمه بستانی

 

                     -----------------------------------------------------------------------------

همیشه نیمه شب،

بعد از شکست بغض اندیشه،

که دندان ، درد می گیرد؛

کسی در من – که با تردید خوابیده ست- دندان درد می گیرد!

 

کسی در خاطر تنگم

مرتب مشت می کوبد،

مرتب اشک می ریزد،

                              و با فریاد می گوید،

                              که دارد از تب تردید دندان درد می میرد!

 

همیشه نیمه شب،

در قحطی پاسخ،

سوالی در درون خالی من ضرب می گیرد،

کسی آواز می خواند:

« سوالم دیگر ایمان نیست.

سوالم وصله ی ناجور ایمان است.

سوالم آفت جان است.

سوالم...

سوالم درد دندان است!»

 

 

 

 

فاطمه بستانی

                   ------------------------------------------------------------------------------

عریانی یک مرثیه
در چشم های توست
خالی یک حماسه در شعر های من
و نگاهت
تلاقی مرگ من و امید تو
اری
بر چار راه ها خبری نیست
وحادثه
اینک غریو و فتح
اینک دروغ و درد
اینک طلیعه ی خورشید خوابگرد
بر پشته ی خیال مردم ساده
اینک گذر عزم استوار
شوق اعتراض
لب ها ز هم گشوده
دل ها به یک ردیف
میله های باز پسین در به قید قدرت و قواره ی تهدید
در نگاه های به هم قفل
پاره ی زنجیر
اینک درود وداس دروگر
وقتی که صیقل تن اهن
بر شوق تن سپرده به دست بذرکار پیر 
اوار می شود
ما
فریاد میزدیم:
انان که نان شدند
انان که نان شدند
انان که نان شدند
مضحکه ای که از سر گذشته است
تا اندکی 
دل خوش کنیم وطعم خلوت خود را
زیر دندان های فراغت
حوصله
اما ترا چه سود؟
فریادهای ما
کفران درک هستی خاموش چشم تو
در گذر دودناک شوق وایمان شعله ور
که چه بیهوده
بیهوده درگره مشت ها ی ما
پوسید و خاک شد
بانگی زدوردست:
نام ما
حرمت خاک و خون بشر بود
ما نان نبوده ایم 
ما نان نبوده ایم
ما نان نبوده ایم
ما اینچنین به سفره ی  نا کس
ارزان نبوده ایم
ارزان نبوده ایم
ارزان نبوده ایم...


جمال بابایی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط حمیدرضا عزیزی  |